در خواب می بینم فرشته ای زیبا با لبان نارنجی چشمان آبی و گیسوانی از الماس در گوشم زمزمه می کند: مرا دیگر نخواهی دید اما هدیه ای دارم برای پنج سالگی ات از امشب فقط یک خواب خواهی دید یک قاب خالی بزرگ از آن سوی که اعداد آغاز می شوند تا آن سوی دیگر جایی که جهان و رؤیا هایش در فضایی رقیق محو می شوند و یک دهان بزرگ نارنجی درست جای خورشید و به همان ارتفاع، بدون ترحّم بلند بلند می گوید طوری که گوشهایت سرخ می شوند "مادرت با پدرت رفت تو تنها ماندی"
30 اردیبهشت 1388
+
نوشته شده در 88/02/30ساعت 9:20 توسط صالح اولاد دمشقیه
|