1. تفکر شکلی از عمل نیست، نوعی بودن است.
2. بودن به مثابه وجود داشتن متعین نیست، نوعی بلقوه گی است که می تواند هر تعینی بیابد.
3. این تعین پیش از آن که بیرونی باشد- یعنی در حوزه بالفعل قرار گیرد- تعینی در حوزه بالقوه گی است.
4. هر نوع تعین در حوزه بالقوه گی همان نفس بالقوه گی است، پس هر تعینی در بالقوه گی به ناگزیر یک تعین بیش نیست. از این جهت همه تفکر ها از حیث تفکر همترازند.
5. هیوم مثل اعلی هر تفکری است.
6. دشواری تفکر، نفس آن است: نوعی بودن بر اساس بالقوه گی محض.
7. ما به ازاء تفکر،در بیرون، جهان است و تاریخ؛ امکان در برابر ضرورت، تخیل در برابر تقدیر.
8. بلقوه گی محض تفکر همواره و ضرورتا معطوف است به جهان و تاریخ، تفکر در عین بلقوه گی محض به چیزی بیرون از خود منگنه شده( ریاضیات تفکر نیست، شکلی است فارغ از امکان و ضرورت).
9. مکان متفکر، مرز مغاک تفکر است با جهان و تاریخ.
10. ذهن (و حتی جسم) متفکر، مکان این مغاک است (روح را شاید بتوان به عنوان چیزی فراتر از حاصل جمع ذهن و جسم برای متفکر لحاظ کرد).
11. متفکر، در بلقوه گی -منگنه شده به تاریخ و جهان- تفکر، بیرون (جهان و تاریخ) صامت را به درون( ذهن یا بعضا روح) می کشد. هیاهوی گوش خراش درون، زاییده بر خورد بالقوه گی محض تفکر با فعلیت محض جهان و تاریخ است.
12. متفکر، شیزوفرنی آنتیگونیستی است که بجای دو فرشته دو شَبَه همراهیش می کنند.
13. متفکر، شخصیتی پیشا انقلابی/ در آستانه انقلاب دارد و همزمان سرنوشت تراژیک انقلابی بودن را می داند.
14. تفکر متعین می شود( در جهان 3) ولی متفکر امکان تعین به مثابه متفکر را ندارد.
15. تفکر از آن رو که در بالقوه گی است، تعین دو پارگی ذات خود و آنچه بدان منگنه شده را تاب می آورد، ولی متفکر، به محض تعین، متلاشی خواهد شد؛ تفکر می تواند تعینی انقلابی داشته باشد، اما تعین انقلابی متفکر، نه انقلابی ،بلکه انتحاری است، یا خود را نابود می کند یا خود را.
16. متفکر، سرنوشت تراژیکِ عدمِ تعینِ خود را تمام عمر مصرانه بدوش می کشد و شکلی از بودن می آفریند.