تقاطق خیابان بلوار و کارگر به سمت شمال ایستاده ام منتظر تاکسی، هوا سرد است، یک تاکسی که یک مسافر در جلو سوار کرده می ایستد، اول من سوار می شوم و بعد جوانی بیست وچند ساله دیگر، راننده منتظر است تکمیل کند و راه بیفتد، مردی همراه با زنش، هر دو میانسال و بدون هیچ شرایط ویژه ای، به تاکسی می رسد و داخل آن را نگاه می کند، سر را به طرف پنجره کمک راننده که چند سانت باز است خم می کند:
- مستقیم، دو نفریم
راننده به عقب بر می گردد و رو به بقل دستی من:
- شما پیاده شو این دو نفر سوار شن، مگه شما گیشا نمی رفتی؟
- نه، من گفتم مستقیم!
بقل دستی من پیاده می شود و آن زن وشوهر سوار می شوند، از سرما کز کرده ام در خودم، شاید به این دلیل بود که در اعتراض به این حرکت از ماشین پیاده نشدم، شایدم هنوز مبهوت هماهنگی این مسافران جدید با راننده بودم، تمام راه به سر تاس راننده خیره شده بودم و به شدت دلم می خواست با دستکشم بکوبم تو سرش، به یاد این جوک افتادم که هوا پیما ربا دستش را شکل هفت تیر گرفته بود سمت خلبان و در اعتراض و مسخره کردن خلبان گفت:" چیه؟ حتما باید زور بالا سرت باشه"
هماهنگی مسافران و راننده نمونه عالی همان هماهنگی اپورچونیستی است که تبدیل به منطق رفتار روز مره ماشده، چطور مسافر جدید با این که می بیند تاکسی فقط یک جای خالی دارد به راننده می گوید ما دو نفریم، بجز آنکه ما به ازای پفیوزی و فرصت طلبی خود را در راننده تاکسی مفروض می گیرد؟ این کنش و واکنش یا ارتباط مبتنی بر همان قاعده یا نظم نمادینی نیست که جامعه شناسان- بالاخص طرف داران کنش متقابل نمادین- از آن حرف میزنند؟(یکی از همین سریال های آبدو خیار ی را نگاه کنید، وقتی دو نفر، دو دوست، همکار، برادر...با یک نفر سومی مشکل پیدا می کنند، برادر یا دو ست اول داد و بیداد می کند یا تحدید، برادر یا دوست دیگر، اولی را آرام می کند، سپس نفر سوم را به گوشه ای می کشد و می گوید: ما زبون همدیگرو بهتر می فهمیم...) این نمونه و نمونه های مشابه به من اجازه می دهد که پفیوزی و اپورچونیسم را که بیشتر فردی در نظر می گیرند، به عنوان منطق رفتار، ارتباط و تعامل اجتماعی درک کنم.
در جک مذکور "اسلحه واقعی" همان نظارت مکانیکی و بیرونی است، زوری که در فقدان امر درونی شده می خواهد چیزی را پاس بدارد. "دست به شکل اسلحه" مرثیه همان نظارت درونی است، نظارتی که نا ممکن می نماید و در خود ضرورت و مشروعیت زور یا نظارت بیرونی را پذیرفته است. موقعیت حاد جک –هوا پیما ربایی- تحریف شده ی هر لحظه دیگر امر روزمره است، موقعیت هواپیما ربایی ازآن رو انتخاب شده که در آن زور مکانیکی ضروری است و جایگزینی آن با "دست شکل اسلحه" خصلتی کمیک می یابد، همچنین تحمیل اراده برای برآوردن خواستی استثنائی است نه یک توقع عادی از یک انسان دیگر برای عملی ساده.
این جک در حقیقت بیانی است از ناکارآمدی و فقدان نظارت درونی در تعاملات ساده اجتماعی، بیانی که خنده ما به آن نشانه به رسمیت شناختن این واقعیت است.
حال این دو بند را با هم پیوند بزنید: اخلاق که می توان از آن به عنوان شکل درونی شده نظارت سخن گفت (به معنای متمدن شدن و سوژه شدن نه بیان ساده انگارانه کارکرد گرایان) در محاق امر اجتماعی (که در حقیقت دیگری را به عنوان ابژه کنش اخلاقی تعریف می کند) جای خود را به پیوند ارگانیک افراد بر اساس منطق اپورچونیسم و پفیوزی داده است، منطقی که روابط اجتماعی (فرد با دیگری) را باز تعریف و بازسازی می کند. اتفاقی که رخ داده جایگزینی یک شکل ارگانیک با شکل ارگانیک دیگراست،