1-تلویزیون همانند همیشه سعی دارد که به ملت ایران بقبولاند که "فلسطین پاره تن ماست". اگر اراده حاکم بر این رسانه واجد حساسیتی اخلاقی می بود، در برابر این بی تفاوتی عمومی نسبت به فاجعه از خود حساسیت نشان می داد و مخاطب خود - مردم ایران- را متهم می کرد و سعی در بیدار کردن وجدان خواب آنها داشت( بی تفاوتی که به قول بهمن احمدی امويی "در خيابان های تهران، محل کار و هر محفلی که می نشينم، جرات ندارم از فلسطين و فلسطينی ها حرف بزنم. مبادا بشنوم حق شان است"). در مقابل این رسانه تمام دنیا و بیشتر از همه جهان عرب را-در حضور مخاطبان ایرانی- متهم به بی وجدانی می کند.این جلوه ای دیگر از پیوند ارگانیک پفیوزی مشترک ایدئولوژی و مردم است: تنها چیزی که برای ایدئولوژی اهمیت ندارد- همان طور که برای حماس اهمیت ندارد- وجه اخلاقی این رویداد است، هردو بدن ها- واقعیت- را فدای تاثیر فراگیر برد جنگ نمادین، به میانجی حساسیت اخلاقی جهانی می کنند، با این پیشفرض سازی حساسیت اخلاقی برای مخاطب ایرانی عملا مخاطب – از آنجا که پیشاپیش و به اجبار در موقعیت سوزناک تاثر و موضعگیری اخلاقی قرار گرفته- هرنوع مسئولیت و حساسیت اخلاقی را تبدیل به "واجب کفایی" می کند که کفالت آن را ایدئولوژی به عهده گرفته و به نام او تسری داده است.چیزی شبیه فاصله گذاری بکتی که پدری به بچه اش در یک مراسم تدفین می گوید: حالا گریه کن، حالا قرآن بخوان، حالا خرما بردار... بدینگونه فرد نسبت به فاجعه پروبلماتیک نمی گردد( نمونه اش مصاحبه های تلویزیون است با مردم که همان حرف های ایدئولوژی را تکرار می کنند و شاهد هیچ تاثر شخصی یا موضعی اخلاقی نیستیم، انتهای این منطق جایی است که کودکان 5 ساله "جنایات رژیم صهیونیستی را محکوم می کنند" کودک نه میداند جنایت چیست، نه رژیم چیست، نه صهیونیسم چیست، نه محکوم کردن چیست. با مزه ترین شکل زمانی اتفاق می افتد که با حیرت می بینیم جوان هلال احمری- که در حقیقت می بایست نزدیک ترین مواجه با واقعیت فاجعه را داشته باشد- در یک حرکت نمادین؟! 4 ساعت و 20 دقیقه طناب می زند)و حتی آن را به مثابه یک شوی تلویزیونی غیر واقعی تماشا می کنند، حال هرچقدر که می خواهد تصاویر فاجعه، دهشتناک تر و فاجعه آمیز تر باشد.
2- همین تصاویر این بار توسط شبکه های خارجی نظیرbbc, cnn, voa و...نمایش داده می شود، این بار گویا واقعی تر است!یا حتی کسانی که حساسیت اخلاقیشان برانگیخته شده به سراغ فیلم های utub و گزارش های تصویری دیگر یا حتی خبر های متنی در سایت ها می روند. آیا فارغ از روایت های روی تصویر، این تصاویر و انعکاس رویداد واقعی ترند؟ مگر نه اینکه تلویزیون ایران این امکان را( به جز موارد خاص سکسی- جنسی همانند بدن تکه پاره یک زن برهنه) به وجود آورده که هیچ یک از تصاویر فاجعه را از دست ندهید و حتی تصاویر را به شکل مستقیم پخش می کند؟ پس چه چیزی این تصاویر ارائه شده توسط دیگر رسانه ها را به مرتبه واقعی و دارای خصلت تروماتیک می رساند؟
فروید در مقاله درخشان اندیشه هایی در خور ایام جنک و مرگ نشان می دهد که چگونه سایق یا میل به کشتن از زمان پیشا تاریخ تا اکنون در ما باقی مانده، بنا به گفته وی انسان بدوی یک رویکرد دوگانه نسبت به مرگ داشت، از یک سو مرگ را برای دیگری و دشمن می خواست و فناپذیری آن دیگری را می پذیرفت و از این رو دست به ارضای میل خود می زد، از سوی دیگر خود را نا میرا و فنا ناپذیر می شمرد و مرگ را برای خود انکار می کرد، از نظر فروید ریشه اخلاق در شکل قانون قتل مکن در جاییست که این دو رویکرد متناقض نسبت به مرگ با هم جمع می شوند، زمانی که انسان یکی از کسانی که دوستش دارد(مادر، پدر، فرزند،همسر و..) می میرد، از آنجا که کسی که دوست دارد بخشی از خود اوست نسبت به مرگ -که در حقیقت شکلی از مرگ خودش است- آزرده می شود ولی به همان میزان آن کس دیگری نیز هست، پس شکلی از خشنودی نیز در او به وجود می آورد که همان ایجاد کننده حس شرم از خود است، در فرایند تمدن این شرم همان دلالت اولیه اخلاقی است که میل مرگ را سرکوب می مند و دیگر مرگ را ابتدا برای کسی که دوستش دارد، سپس برای دیگری و در نهایت برای دشمن نمی خواهد. در حقیقت با این قاعده به شکلی من تبدیل به ما می شود و در نهایت به میانجی فرهنگ این ما تبدیل به همه یا کل می گردد. پس ریشه این حساسیت اخلاقی یک احساس پیوند- من تسری داده شده- است که پس از روشنگری این کل، تمام انسان هارا در بر می گیرد و خصلتی جهانی می یابد.
باز گردیم به بحث رسانه های خارجی، در اصل باید چنین باشد که به واسطه پیوندهای تاریخی، زبانی و ایدئولوژیک، مای رسانه داخلی شدید تر از مای رسانه دیگری یا جهانی است، اما شاهد عکس آن هستیم. ما به شکلی خاص جهانی شده ایم ،رسانه های خارجی و بازنمایی های آنها تبدیل به ابژه میل ما یا همان فانتزی بهره مندی و سعات شده است، سعادتی که ما در فانتزی هایمان و آن رسانه ها در بازنمایی ها و تبلیغاتشان بر می سازند بدیل سعادت به محاق رفته ما در واقعیت است. و این بهره مندی برای ما از آن رو که فانتزی است ویژوال یا تصویری است. ایرانیانی که به غرب می روند، می خواهند واقعیت کارت پستال ها (ی پیشین) ، بک گراندها(ی کنونی)- به مفهوم بک گراند یا زمینه(زمین) توجه کنید- و تصاویر هالیوود را تجربه کنند( اِ..اینجا رو نگاه کن، همون ساختمونیه که تو اون فیلمه بود)، ابژه میل ما همان امر واقعی است که در تصویر فانتزی ساخته میشود، پس همواره تصاویر آن رسانه ها حقیقی تر از تصاویر رسانه داخلی است، همانطور که فیلم هایشان حقیقی تر، تبلیغ هایشان حقیقی تر و سعادت حقیقی تر از رسانه داخلی است.
از آنجا که این تصاویر به مثابه ابژه میل و سعادت، جهانی شده و ابژه میل تمام مردم دنیاست ما نیز نفیآ و ایجابآ-چه در تمنا و تقلید و چه در حسرت و فقدان(که هر دو یک چیز است)- در آن شریک می شویم و با مای جهانی پیوند می خوریم. از این رو تصاویر فاجعه در باز نمایی رسانه ای دیگری(غرب) نه تنها واقعی تر است بلکه برای ما تبدیل به شکلی از خود واقعت یا فکت می گردد.( این جابجایی واقعیت و باز نمایی همان چیزی است که ما به مثابه حاد واقعیت بودریار تجربه می کنیم، که شکلی از حجیت یا حقانیت وانموده را تولید می کند، نگاه نوعی ایرانی -اگر فرض تئوری توطئه را به مثابه عامل محرومیت از میل [که همواره در این اعتماد بی چون چرا خلل ایجاد می کند] اپوخه کنیم- همواره این بازنمایی را به مثابه حقیقت مطلق می پذیرد). از سوی دیگر موضع جهان وطنی میل ما می تواند شکلی معیوب از اخلاق تآثر را ایجاد کند که به واسطه آن، فاجعه بازنمایی شده در مقام یک امر واقعی و تروماتیک درک گردد. در این حالت شکلی از همزاد پنداری با قربانی ایجاد میشود که منطق پنهان آن، تاثر از فقدانِ مضاعف، در تصویر قربانی است. تصویر فاجعه در رسانه های غربی واقعی تر است، به این دلیل مشخص که در میان آگهی های بازرگانی (که خود در حکم واقعیت استعلایی هستند)، تکه تکه می شود. عکس ها و ویدئو های فاجعه، تنها در کنار بنر های تبلیغاتی است که تبدیل به گوشت و خون می شوند.
+
نوشته شده در
87/10/23ساعت 10:10 توسط صالح اولاد دمشقیه
|