مرثیه خوان نامیرای تاریخ
هم او که زمانی جوان بود و هر گام را با شعف گام نهایی
جشن می گرفت
ژنده پوش خیابان ها و خیال های ما
بی آنکه کسی بشنود تکرار می کند:
«به یاد خواهی آورد
کاپیتالیسم
همان که پروانه ها کنار هم زنجیر بودند
به یاد خواهی آورد
کاپیتال
همان که حلقه ها پرواز می کردند».
گاهی
زمان که پهن می شود روی شبم- می لغزد و می گریزد
میان کتاب ها هروله می کنم.
19اردیبهشت 1388
1- عکس پست قبلی را دوباره اصلاح کردم، امیدوارم این بار روئیت پذیر باشد، از دست این بلاگفا خونم به جوش و کفرم بالا آمده، اگر پیشنهاد خوبی رسید به یک سایت شخصی پدر مادر دار نقل مکان می کنم.
2-امروز در تلویزیون به دلیل نا هماهنگی های همزمانی های مسابقات فوتبال، چند ثانیه پس از برد مس رفسنجان دوربین ما وقع را نشان میداد: بعد از این که بازی 2-2 (با استقلال) تمام شد- بازی در رفسنجان انجام می شد- و به وقت اضافه کشیده شد و در نهایت ضربه پنجم پنالتی هارا دروازه بان مس گرفت،( به شدت هیجان طرفداران مس توجه کنید، بازی تک حذفی، استقلال، 120 دقیقه بازی، پنالتی 4-4) طرفداران مس از فنس ها به میان همان زمینی پریدند که بازیکن ها و خبر نگار ها و مسئولین و کلی آدم با ربط و بی ربط دیگر در حال خوشحالی بودند.پلیس ضد شورش در یک عکسالعل آنی وارد صحنه شد.
روایت دوربین: لند سکیپ زمین چمن و خوشحالی افراد در آن، بک گراند بالا رفتن طرفداران از فنس و وارد زمین شدن. زوم دوربین روی طرفداران: به سرعت و با حول به سوی سکو های تماشاکران در حال عقب نشینی، از فنس ها بالا می رفتند که به جایگاه خود باز گردند. تراولینگ دوربین به سمت چپ: پلیس ضد شورش حمله به سمت تماشاگران این ور پریده. لاک شدن دوربین روی صحنه ای که پلیس ضد شورش تماشاگری را که موفق به بازگشت به آنطرف فنس نشده محاصره می کند و بیخ دیوار با باتوم یک ضربه محکم به پاهای او می کوبد و تماشاگر روی زمین ولو می شود، چیزی شبیه زیر پایی گرفتن. در همین صحنه، نزدیک تر به دوربین پلیس های ضد شورش دیگر از چپ کادر وارد و در حال دو( تعقیب) از سمت راست کادر خارج می شوند.
باز گشت به استودیوی تلویزیونی و مزدک میرزایی که قرار است مابقی بازی در استادیوم آزادی را گزارش کند در حالی که برای چند لحظه ادامه کتک خوردن ها و تعقیب و گریز ها در مونیتور استدیو پخش می شود.
3-سومین همایش موج که این بار قرار است از با حضور خاتمی و میرحسین باشد در سالن گردهمایی برج میلاد. جمعیت پیش بینی شده 2000 نفر، باران، ترافیک، راهپیمایی طولانی و چمن-گل نوردی به سمت سالن، مراسم ساعت 5، 4:30 میگویند پرشده و راه نمی دهند، 4:45 تجمع زیاد و هل و آچمز شدن ستادی ها، باز شداندن در و هجوم به پله ها به سمت سالن....
مجری یحیوی، سرکوب و حماقت رسانه ملی را با خودش حمل و از لای کلمات احمقانه اش تراوش میدهد، شعار جمعیت: مرگ بر دیکتاتور، مجری ما آمده ایم که درود و دوستی بفرستیم و........، شعار جمعیت: مرگ بر دیکتاتور، دانشجوی سیاسی آزاد باید گردد...
از تینیجرهای زمان خاتمی و رای اولی ها خبری نیست، هرچه هست زخم خورده هایی با حافظه تاریخی دوران اصلاحات، طبقه غالب: طبقه متوسط و متوسط رو به پایین، دانشجوها، ارشدها، دکترا ها، بعضی پدر ها، بعضی مادرها
ترانه اختصاصی: "عشق داره بر میگرده" با ریتم تکنو، بازخوانی "سر اومد زمستون"؟!!!
محسن آرمین پشت تریبون: ما از موسوی به عنوان ادامه دهنده راه اصلاحات حمایت می کنیم ( چیزی که میرحسین زیر بارش نرفته و نرفت و نمی رود)
خاتمی: صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن/ دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زآن پیشتر که عالم فانی شود خراب/ ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد/ گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
(منظور از این ترک خواب رای دادن به موسوی بوده است) آنچنان مصراع آخر را دارای بار سیاسی می دید که چندین بار تکرار کرد، در میان سخنرانی دچار لغزش و وقفه شد، احتمالا بعد از سالها به یاد محبوبیت و میتینگ های خودش افتاده بود. سخن اصلی و پایانی خاتمی بسیار بسیار جالب بود "این فرصت را از دست ندهید"
میرحسین کشف جدیدی کرده بود که به گفته خودش اصلی ترین مسئله بود و تا بحال از آن سخن نگفته بود:
"مسئله ما مسئله امنیت است"، یعنی میرحسین گریز از آزادی فروم را نخوانده( آزادی در مقابل امنیت)؟ یا منظورش اطمینان موفه است
میرحسین دباره فقر و اشتغال و سیاست خارجه آنقدر حرف زد که یکی از حضار و پشتبندش چند نفر دیگر فریاد زدند آزادی، آزادی... میرحسین پاسخ داد : "به اون هم می رسیم"
میرحسین: "کسی که شکمش خالیست چه میفهمد آزادی یعنی چه" و ما از ضعف دلپیچه داشتیم، میرحسین حتی یک بار هم از واژه اصلاحات استفاده نکرد.
رادیکال ترین حرف های میرحسین: "جوانان ما حق دارند احساس امنیت کنند و حرفهایشان را بزنند" و " جوانان ما آزادی گردش اطلاعات می خواهند".
میرحسین بشدت در درون همان پارادایم کفالت دولت است، میر حسین می خواهد پدر مقتدری باشد برای این حیات برهنه بینوا، ما انسانهای عاجز و علیل و بدبخت وبی چاره که احساس امنیت نمی کنیم و از جانمان میترسیم، برای همین است که مستضعفین محور گفتمانی میرحسینند: مفلوک ترین انسانها
میرحسین یک خوبی دارد و آنهم جذب شدن در ایدئولوژی است، میر حسین از نسل آن دایناسور هایی است که به ایدئولوژی انقلابشان ایمان دارند، رادیکالیسم میرحسین از این سنخ است، به همین دلیل هم به اصلاح طلبان باج نمی دهد، لفاظی هم بلد نیست و ساختار بیانش کاملا ساده و روشن است. حسن این منش نقض نمایش ایدئولوژی است، میرحسین صداقتی انکار ناپذیر دارد و این برای وضعیت اشباع لغزنده دروغ و نمایش و فرصت طلبی، حکم لنگرگاه را دارد. میر حسین یک معیار درونماندگار است.
عکاس خیلی بود، 75% سن اشغال چشمان گشاد و حریص دوربین ها، لنز های عظیم و سوژه های نیم متریشان.
رنگ میرحسین قرار بود سبز باشد ولی رنگ پوستر ها و بنر ها و دکور و غیره همه آبیی تیره بود، یک عده 15 نفره دختران آبی میرحسین بودند که شال های فیروزه ای داشتند.
یک پسر رای اولی آمد، دوشال سبز، یکی گردن میرحسین و دیگری گردن خاتمی انداخت، درمیانشان ایستاد و دست هردورا گرفت و بالا برد، نافش معلوم شد( این رادیکال ترین عکسی بود که میتوانستند بگیرند و چاپ کنند و رای جمع کنند)
بهترین حرف میرحسین(نقل به مضمون): "من دوست ندارم عکسم را بزرگ چاپ کنند و در شهر بگذارند، احساس می کنم یک سرکوبی توی این عکس های بزرگ هست"
زهرا رهنورد هم به همراه موسوی آمد روی سن و حرفش رازد، چند بار زد، عناصر جمله را پس و پیش کرد، چیزی شبیه تته پته، از بر کرده بود ولی کمی هول شده بود، در چشمان ما از مشروطه تا الان یک چیزی میدید که الان آن چیز یادم نیست چی بود، همش هم اخم داشت.آهان سلحشوری را می دید.
در طول مراسم نامجویی که روی کلیپها گذاشته بودند بهترین چیز بود. اجازه همراهی با همراه شو عزیز را ندادن، هیسسسسسسسسسس از این ور و آن ور طنین انداز بود. بعضی ها زمزمه می کردند: همراه شو عزیز...همراه شو عزی،ز کین درد مشترک .....هرگز جدا جدا......
مصدق و بازرگان نشان دادند، گریه ام گرفت، انقلاب نشان دادند گریه ام گرفت، آیت ا.. خمینی را که نشان دادند همه اش بند آمد.
بیرون باران بود، ورودی راه پله خروجی، زیر باران همه ازدحام کرده بودند، این ور تر هم یک راهپله دیگر بود که آسانسور هم داشت، آنها که بلد بودند صدایش را در نمی آوردند و از آسانسور پایین می رفتند، به بقیه هم نمی گفتند.
سیبزمینی تنوری همراه با پنیر گادفادر تقلبی می چسبد، وقتی که آشنایی را میبینی که توی آن باران و بلبشو ماشین دارد و تا شهرک میرساندت.
در انتهای شیب
واپسین
بیرونی است
زغال
و بعد هم که خاکستر
شکل
دارد هنوز
زمزمه هست و بلند نمی شود تا برسد:
مرگ
مرگ
لحظه رستاخیز حرکت
نیستش را می سازد:
ماده ی محض
مصادره در رنگ:
خاکستری
بدون پیش و پس حیاتی بازپس
بارانی
چهارپایی
انسانی
رفتیم تا ته جاده 3000

یه بار با رضا و عباس و علیرضا با همون بنز سبز رفتیم تا وسطاش که سیل اومده بود و...
اما این بار با یه جیپ و یه پاترول:

آش وسط برفای جاده،شب کنار آتیش و چای داغ وسط سرما و جوجه و لوکیشنای عالی...





این 2تا... این 2تا:


یه آلبوم توی فلیکر در ست کردم که سایز بزرگ عکسا و بقیه عکسا رو میتونیین اینجا ببینید.
پ.ن: تمام عکس ها از فلیکر لینک شدن، احتمال داره فیلتر باشه اگه دیده نشدن از فیلتر شکن استفاده کنید
امیدوارم حالا بتونین ببینین عکس رو، پیکسلاش یکم به هم ریخته
این شعر یک بادبادک است
با زنجیرهایش
مخاطب باید این شعر را به رسمیت بشناسد
مخاطب باید خود را یک شیر در یک سیرک تصور کند
همینطور یک موش
و از میان حلقه ها جست وخیز کند
بهمن 1387
وحشت، وحشت...
فرار به آغوش! امن! مادر!
...
... ..
باید سیگار بکشم، دستم به سیگار نمیره
عابر
روزِ لبخند تو را می بلعد
تاکسی دور می زند و چهار، دو می شود، دو، یک
آن شب آواره را به یاد داری؟
شبی که سیخ سیخ کاج ها، نور تنت را
از ماه می گرفت و پس می داد
شبی که من از دو ماه آویزان بودم:
زمین
گرم
اشتیاق
خورشید می رود و هزار خورشید قرمز شهر را فتح می کنند
حرارت فرار می کند پشت شمشاد ها
وما به دنبالش
تصویرها می مانند
گرم ها گرم تر می شوند
ومن به خواب می روم
22 دی 1387
تقدیم به م.ا(پ)
"...و وقتی بلند می شود، برف خوانده هایش لایه لایه رویش را سفید کرده است"*
"تو را نه
آن یکی"
بههممیپیچیم
***
پوسته ات را می کنم
رویت دراز می کشم
***
می خواهمت
"تو عجب کثافتی هستی"
سیگار چاه می کند
***
کلافه ام
" نه،
اینقدر سریع نباش
نه...آهسته تر"
لاغر تر می شوی
***
از همین حالا گیج می خورم
478
***
دومین برگ قطورت را ورق می زنم و به چاه می رسم
چیزی از من کنده شده
چیزی من از آن کنده می شوم
بیست و هفت سال و دوازده روز سقوط می کنم
پ رت می شوم
نوری سپید وسرخ چشمانم را می آزارد.
19 دی 1387
*کودک کتابخوان، خیابان یک طرفه، والتر بنیامین
فاصله میان بستر ها
و کاغذ های تو در تو
برش می
خورد
کلاغ های سیاه!
لباس مترسگ را بدرانید
مغز کاهیش را در خانه هایتان
زیر تخم های غارتگری
دوباره بیامیزیید
جسد دود
لمیده در هوای اتاق
سرفه های خشک، گیراندن دوباره
در ساعات نیمه شب
در چشمان نیمه باز و نیاسوده
کلامی که میان
بسترها
در فاصله ابعاد یک تخت شکل نمی گیرد
کاه
بستر
نرمی است برای آسودن
وکاغذ که میان بستر و ذهن شاعر
بریده
بریده می ماند.
شروعش بی امان است و در انتها، تنها
جدال تجسد تام، نا تمام
تا امید را در کوه های المپی
در اوج تصویر همیشگی اش تمام کند
-میل کشتنم زبانه می کشد
آنجا که آسمان و زمین
من و ستاره ای که مادر نشانم داد
درون قاب ذهن به هم می پیچند-
آتشکده، زیر پوستم، زغالی نیم سوز است در همه جا
باد می وزد
باد می وزد