تبليغاتX
شبهای کابریایی

فاصله میان بستر ها و کاغذ های تو در تو

                                               برش می خورد

 

کلاغ های سیاه!

 لباس مترسگ را بدرانید

 مغز کاهیش را در خانه هایتان

 زیر تخم های غارتگری

  دوباره بیامیزیید

 

جسد دود

  لمیده در هوای اتاق

 سرفه های خشک، گیراندن دوباره

 در ساعات نیمه شب

 در چشمان نیمه باز و نیاسوده

 

کلامی که میان بسترها

 در فاصله ابعاد یک تخت شکل نمی گیرد


کاه

بستر نرمی است برای آسودن

وکاغذ که میان بستر و ذهن شاعر

بریده بریده می ماند.

 زمستان 1386

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 21:52  توسط صالح اولاد دمشقیه  | 

این یکی را باید حتمآ در دسته پرسه های نابهنگام گذاشت، پرسه می زدم که رسیدم به شعر جدیدی که بابک در وبلاگش گذاشت:ه "همین امروز یا فردا"
دلم می خواست کمی صبر می کردم تا بحث بیشتری در باره مطلب دانشگاه رخ می داد ولی نتوانستم، کامنتی برای مطلب بابک گذاشتم که اینجاهم آورده ام.
فاصله و قرابت شعر بابک با شعر خودم جالب بود، مرگ خواهی بابک از تن و ذهن است و مرگ خواهی من از خاطره، دلالت هر دو بر آن چیزی است که در واقع بیرونی است اما به ناگزیر با درون آمیخته شده، ذهن وتن با جهان و ذهن وتن با تاریخ ( انگار که کانتی و هگلی)، این ترکیب ها همان زندگیست که همزمان بعدی درونی و بیرونی یا شخصی و غیر شخصی دارد، نسبت ناگزیر ما با این ترکیب نسبتی مالیخولیایی است: همزمان نفی و ایجاب، لحظه شعر این امکان یا این بیان را می دهد که با کنشی مازوخیستی این زخم را بشکافیم و بخارانیم تا تسکینی موقت بیابد. به نظرم کاری که این دو شعر برای شاعرانش انجام می دهد مشابه است: حمله ای برای عقب نشینی، حمله ای موقت و عقب نشینی موقت که بنیان دیالکتیکی شعر است بین من و جهان

***
کامنت برای شعر بابک: (اول خود شعر را بخوانید)
تر کیب لذت و نفرت با تصاویر عریان که اسمش را خشونت می گزارند، به یاد دالی می افتم که لذت توصیف اش از باچاقو بریدن چشمهای آن خر، در سگ آندلوسی، حسی آشنا ولی تکان دهنده ایجاد می کند: ماخولیا و رانه مرگ، از همان لحظه ای که ایده و امید داشتیم، مرگ همراهمان بوده، یاد اما بواری افتادم که چند بار جان یوسا را نجات داده است.
روح آزرده، تن را دیگری می کند و نفرت از بیرون را به درون تن سرازیر می کند، تلقی مرلوپونتی وار جایی ندارد، تن با ما نیست، تنها چیزی است که مسلمآ مالک آن هستیم پس زنده باد مازوخیسم، من گواهی می دهم که این اشعار واقعی است، برای آنکه بار دیگر به درون لباس زبر و تیغ تیغ ذهن و صندلی میخ دار تن باز گردیم
***
(شعر من):
شب های خیس نقره ای مرگ


تکیه بر نسیمی شبانه
تنازع مدام باران را
تصویر جسدی در مسیل می پراکند
چه آسوده است شب های خیس نقره ای مرگ
وقتی که مهتاب
بوی خاطره را از یاد می برد

+ نوشته شده در  87/07/02ساعت 6:45  توسط صالح اولاد دمشقیه  | 

شروعش بی امان است و در انتها، تنها
جدال تجسد تام، نا تمام
تا امید را در کوه های المپی
در اوج تصویر همیشگی اش تمام کند
-میل کشتنم زبانه می کشد
آنجا که آسمان و زمین
من و ستاره ای که مادر نشانم داد
درون قاب ذهن به هم می پیچند-
آتشکده، زیر پوستم، زغالی نیم سوز است در همه جا
باد می وزد
باد می وزد

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 4:55  توسط صالح اولاد دمشقیه  | 


نمکی که از جرعه آبی شیرین بر لب ها می ماسد
همان معجزه ایست که انتظارش را نمی کشید
به مسجد و کلیسا بروید
و مومن شوید به این زندگی
+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 3:15  توسط صالح اولاد دمشقیه  |