در ادامه اعتراض به نتایج انتخابات موسوی و کروبی در باره باز شماری آرا و صحت انتخابات، نسبت به شورای نگهبان بدبین هستند، مهمترین دلیل نقض بی طرفی شورای نگهبان به واسطه جانب داری بعضی از اعضای این شورا و بالاخص غلام حسین الهام است که همزمان، هم عضو شورای نگهبان و هم سخنگوی دولت است و مضاف بر آن سفر تبلیغاتی نیز برای احمدی نژاد انجام داده
در مقابل این موضع ،مدعایی از جانب مدافعان احمدی نژاد و حتی کسانی نظیر احمد توکلی مطرح شده که بسیار جالب است:" موضع گیری و جهت دار بودن شورای نگهبان که مربوط به بعد از انتخابات نمی شود، شما که میدانستید اصلا چرا در انتخابات شرکت کردید و کاندیدا شدید؟"
آیا اینها واقعا از موضع "اخلاق"، "ارزش ها" و"قانون" سخن می گویند؟
آیا شرایط دموکراتیک و نرم انتقال قدرتی که جناب حداد هی تو سر تاریخ ایران میزند و به اکنون آن افتخار می کند این است؟
1-کسی که در مسیر قانونی حرکت می کند و قانونی را نا مناسب می داند تلاش می کند از ظرفیت های قانونی موجود استفاده کند تا قانون را اصلاح کند. این بر اساس این فرض است که ماهیت قانونی شورای نگهبان جهت دار است، پس می توان در عین جهت گیری و نابرابری قانونی در مسیری کاملا قانونی حرکت کرد تا بتواند ماهیت قانونی جهت دار را بی طرف نماید.
2-مسئله قانون با مجریان آن کاملا متفاوت است. بنا بر این فرض که اتفاقا فرض معترضین است، مسئله ماهیت قانونی شورای نگهبان نیست بلکه صلاحیت مجریان آن است. خطاب من به همین آقایان است: اگر شما در وضعیتی مشابه قرار بگیرید چکار می کنید؟ قید تغییر و اصلاح را می زنید و می نشینید در خانه؟ این که می شود حجتیه ای که شما بدتر از استکبار می دانید. این چه استدلال احمقانه ایست که شما می آورید؟ شما وضع موجود را در عین فرض انحراف تایید می کنید؟ پس چکار باید کرد جز این که با علم به جانب داری، امیدی داشته باشید به مشارکت بالا تا اشخاص جهت دار رفتار جهت دار نکنند، یا حد اقل فعل جهت دار آنها تاثیر اساسی بر حقیقت آرا نداشته باشد. همه ما، موسوی و کروبی می دانستند که شورای نگهبان جانب دار است، می دانستند که دولت قابل اعتماد نیست، کاری که می توانستند بکنند را انجام دادند: هشدار دادند، کمیته صیانت از آرا تشکیل دادند، آقایان را به دین و اخلاق و ارزشها ارجاع دادند اما اثر نکرد. نمونه اش هشدار از یک هفته پیش از انتخابان دبیر صیانت از آرا در رابطه با قطع sms بود. انحراف از این بیشتر که زمانی که سخنگوی وزارت کشور در مصاحبه خبری روز پیش از انتخابات به کل اختلال در sms و دیگر وسایل ارتباطی را کذب محض می خواند sms ها قطع شده بود.
میدان بازی، قوانین و بالاخص قانون اساسی است که موسوی و کروبی با پذیرفتن آن وارد بازی شدند، نه اراده و رفتار مجریان قانون. جناب آقای توکلی و دیگرانی که این استدلال را می آورید، این همان استدلالی است که اگر نجنبید علیه خود شما بکار خواهد رفت و از میدان بازی سیاست اخراج خواهید شد. این حرف شما یعنی بستن کامل ظرفیت های قانونی و تمکین به اراده مجریان آن هرچند منحرف از قوانین، یعنی راندن هر منتقدی به آنسوی مرز نظام، این یعنی تحریک و تشدید مواضع ضد نظام، یعنی هر گروه سیاسی که قدرت را به دست گرفت دیگر امکان چرخش قدرت را به شکل مسالمت آمیز نفی کند. این یعنی رفتن به استقبال حرکت های خارج قانون وعلیه قانون و مجریان آن، این یعنی تشویق به شورش و انقلاب.
طرفداران احمدی نژاد دچار مارپیچ سکوت شده اند، پیش از این مارپیچ سکوت را درباره هژمونی رسانه ای بکار می بردند، هژمونی که باعث می شد کسانی که نظری مخالف با نظر غالب یا اکثریت دارند، نظری که توسط رسانه تبیلغ می شود، سکوت اختیار کنند، مواضع خود را بروز ندهند و یا در ظاهر همرنگی با جماعت کنند.
احمدی نژاد با آخرین سخنان خود در وقت اضافه غیر قانونی تلویزیون، تیر خلاص را به خود شلک کرد. او که همواره سعی داشت تا دیگر کاندیداها را به دام خود بیندازد و وادار به بازی پاسخگویی به اتهامات کند، خود از موضع ضعف دست به دفاع از خود زد. دفاعی که مترتب بود بر ارائه فهرست دستاورد های دولتش به عنوان بدلی در برابر برچسب دروغ گویی. با این حرکت احمدی نژاد عملا حرف ناگفته ای را در دفاع از خود باقی نگذاشت تا از زبان هوادارانش در خیابان ها و محافل دوستان و خانواده شنیده شود و اینگونه پیشاپیش ضریب نفوذ خود را کاهش داد. این حرکت به معنای آن است که احمدی نژاد حتی فضا و میدان بازی برای طرفداران خود هم باقی نگذاشت.
نکته جالب پیوند خوردن فضای دو قطبی با مارپیچ سکوت است، یعنی در عین حال که فضا به شکلی حاد شاهد صف آرایی دو قطبی است، اما در لایه های بیرونی تر طرفدارانش، شاهد سکوت و همرنگی معنی دار با هژمونی غالب هستیم، هژمونی که این بار قدرت خود را نه از نفوذ رسانه تصویری بلکه از خود تصویر شهر می گیرد، تا هنگامی که همه چیز در پای تلویزیون ها بود و مردم تنها در پای صندوق های رای دیده می شدند، همگان اسیر تصویر هژمونیک رسانه و به تبع آن مارپیچ سکوت بودند. اینگونه بود که همگانی که در سال 76 به خاتمی رای دادند یقین داشتند که ناطق نوری انتخاب خواهد شد. اما این بار مردم خود را در خیابان ها، در سراسر شهر های کوچک و بزرگ ایران، مشاهده کردند و باور کردند که اینبار موسوی انتخاب خواهد شد، این شهود بی واسطه آنچنان هژمونیی ایجاد کرده، که طرفداران احمدی نژاد تنها زمانی حضور خیابانی پیدا می کنند که در یک نقطه متمرکز شده باشند. در سرتا سر شهر (تهران) هیچ طرفداراحمدی نژادی را ندیدم که تنها، به همراه خانواده و یا چند نفر دیگر در گوشه خیابان ایستاده باشد و پرچم ایرانش را تکان دهد. در حالی که در جنوبی ترین مناطق تهران شاهد صحنه تبلغ تک تک یا چندتایی موسوی بوده ام.
شدت مارپیچ سکوت موج سبز میرحسین تا آنجا بوده که برخی از هواداران احمدی نژاد یا تغییر رای داده اند( به سمت افراد خارج فضای دو قطبی) و یا وانمود می کنند که دیگر طرفدار احمدی نژاد نیستند. احمدی نژاد با تکروی ها و تند روی هایش، نه تنها جیب رای خود را سوراخ کرده بلکه دست طرفدارانش را نیز خالی گذاشته است.
1. تفکر شکلی از عمل نیست، نوعی بودن است.
2. بودن به مثابه وجود داشتن متعین نیست، نوعی بلقوه گی است که می تواند هر تعینی بیابد.
3. این تعین پیش از آن که بیرونی باشد- یعنی در حوزه بالفعل قرار گیرد- تعینی در حوزه بالقوه گی است.
4. هر نوع تعین در حوزه بالقوه گی همان نفس بالقوه گی است، پس هر تعینی در بالقوه گی به ناگزیر یک تعین بیش نیست. از این جهت همه تفکر ها از حیث تفکر همترازند.
5. هیوم مثل اعلی هر تفکری است.
6. دشواری تفکر، نفس آن است: نوعی بودن بر اساس بالقوه گی محض.
7. ما به ازاء تفکر،در بیرون، جهان است و تاریخ؛ امکان در برابر ضرورت، تخیل در برابر تقدیر.
8. بلقوه گی محض تفکر همواره و ضرورتا معطوف است به جهان و تاریخ، تفکر در عین بلقوه گی محض به چیزی بیرون از خود منگنه شده( ریاضیات تفکر نیست، شکلی است فارغ از امکان و ضرورت).
9. مکان متفکر، مرز مغاک تفکر است با جهان و تاریخ.
10. ذهن (و حتی جسم) متفکر، مکان این مغاک است (روح را شاید بتوان به عنوان چیزی فراتر از حاصل جمع ذهن و جسم برای متفکر لحاظ کرد).
11. متفکر، در بلقوه گی -منگنه شده به تاریخ و جهان- تفکر، بیرون (جهان و تاریخ) صامت را به درون( ذهن یا بعضا روح) می کشد. هیاهوی گوش خراش درون، زاییده بر خورد بالقوه گی محض تفکر با فعلیت محض جهان و تاریخ است.
12. متفکر، شیزوفرنی آنتیگونیستی است که بجای دو فرشته دو شَبَه همراهیش می کنند.
13. متفکر، شخصیتی پیشا انقلابی/ در آستانه انقلاب دارد و همزمان سرنوشت تراژیک انقلابی بودن را می داند.
14. تفکر متعین می شود( در جهان 3) ولی متفکر امکان تعین به مثابه متفکر را ندارد.
15. تفکر از آن رو که در بالقوه گی است، تعین دو پارگی ذات خود و آنچه بدان منگنه شده را تاب می آورد، ولی متفکر، به محض تعین، متلاشی خواهد شد؛ تفکر می تواند تعینی انقلابی داشته باشد، اما تعین انقلابی متفکر، نه انقلابی ،بلکه انتحاری است، یا خود را نابود می کند یا خود را.
16. متفکر، سرنوشت تراژیکِ عدمِ تعینِ خود را تمام عمر مصرانه بدوش می کشد و شکلی از بودن می آفریند.
در این قحط الرجال و وانفسا شیخنا میرحسین شده کعبه آمال ،به ترتیب همه تو صف خط میکشن و از جلو نظام میدن که برن پشت ایشون، هر کسی هم دلایل خودشو داره وجه اشتراکم یه جور محافظه کاریه، چپ و راست از روی هراس جناب احمدی نژاد، هیچ طیفی واقعا در یک شرایط آرمانی کاندیداش میرحسین نیست، همه کلی به خودشون و دارو دستشون فشار میارن که به خودشون و دارو دستشون و بقیه ملت حالی کنند که الان میرحسین گزینه خوبیه، چه چپ سنتی، چه چپ کمتر سنتی، چه راست سنتی، چه راست کمتر مدرن، چه راست بیشتر مدرن، گویا جبه اصولگراها هم یه دارو دسته داره تشکیل میده که به خط شه پشت میرحسین، تا اونجا که -فکر کن- جامعه روحانیت مبارزم احتمال داره از میرحسین حمایت کنن، خود میرحسینم که ماشالا هوای همه رو داره، "یکی به نعل یکی به میخ" گویا تنها خط قرمزش چیزای موهوم و انتزاعیه مثل "ارزش های اول انقلاب" و "مستضعفین"، ازش که میپرسن میگه: البته جامعه مدنی ازش که می پرسن: البته سازش ناپذیری و رد تعلیق، ازش که می پرسن: البته رهبری، ازش که می پرسن: البته معیشت، ازش که میپرسن: البته مذاکره، ازش که می پرسن: البته ارزشها، ازش که می پرسن: البته هنر و...
از اون ور شیخ دوست داشتنی، جناب کرروبی، یادمه تو یه عروسی -6،7 سال پیش- با چندتا از بچه ها رفتیم پیشش که: "شیخنا دستمان به دامانتان، دانشجوهای زندانی" سر را تا آنجا که می توانستند هی به سمت بالا می بردند و باز می گرداندند که" بهَ خدا شرمنده ام"، حالا قرار است جور همه را هم بکشند و از همه دفاع کنند، قانون اساسی را تغییر بدهند که هیچ، فمنیست هم شده اند که بماند، با ساسی مانکن هم دیدار می کنند( لینکش توی لینکهای روزانه هست)
به نظرم چنین فضایی برای سیاست ما بسیار خطر ناک است، گویا تمام شکاف ها پرشده، مرز ها در هم رفته، چیزی مثل سرطان دارد از درون رشد می کند و همه اعضا را از یک بافت میتند، این یعنی دولت وحدت ملی که هی حرفش می آید و می رود، از آن طرف میرحسین همه را به هم میبافد، از اینور کروبی آنقدر میکشد تا این تافته آنقدر کش بیاید که خدای ناکرده عضو برهنه ای بیرون نماند، در یک آن دموکراسی و همزیستی و پذیرش تفاوت و سپس هیچ
هر یک از این آقایان که رئیس جمهور شوند چه بر سر این تن پوشیده می آید، غیر از این که به نام مصلحت و عدم مصلحت، کلهم اجمعین لالمونی بگیرند که "اوضاع حساس است" یا "مگر بدترش را ندیدید؟ همان را می خواهید؟" اگر این محافظه کاری را خصلت رفتاری و منش خاتمی می دانستیم که ناشی از مثلا ترسویی وی بود ، حالا در حال تئوریزه شدن نیست؟، از این پس قرار نسیت به عنوان یک واقعیت-حقیقت به خوردمان برود؟ رسما باید "خوب" را برای همیشه کنار بگذاریم؟ امید و... را و تن دادنمان به انتخاب بین بد و بدتر اسطوره سیاستمان شود؟ که با نام واقع گرایی مطلقا حد اقل گرا باشیم؟
یک اصلی در معامله گری هست: اگر به شرکت شما سفارش کاری را دادند و شما انجام دادید و خواستید یک چیز اضافه تری هم بابت رضایت خاطر مشتری برایش انجام بدهید، حتما برویش بیاورید که این کار را با میل خودتان و اضافه بر سفارش انجام دادید، این به نفع شما می شود و لی اگر بر اضافه بودن آن تاکید نکنید، بار بعد طرف شما طلب کار هم می شود.
آقیان و خانمها(و بلعکس)، سیاسیون و متفکرون، لطفا مواضع خود را مشخص کنید. اگر قرار است از میرحسین حمایت کنید یا کرروبی، این را به رخشان بکشید، اگر پوفیوز نیستید نگذارید کل این جریانات به سود پوفیوزیسم شود، که رای من و امثال من، نذری کوکب خانم باشد برای اهل محل، در راه خدا یا فاتحه شب جمعه و اهل قبور، از همین حالا می گویم من بعد از انتخابات از شما طلبکارم، شما هم از این جنابان طلبکار باشید (شخصا هم طلب کار هستم البته)، اگر لازم است مشروط حمایت کنید، اگر لازم است همراه مخالفت حمایت کنید، مگر اصلاحات پروسه نیست؟ پس تاکتیک را بجای استراتژی به خورد من و امثال من ندهید.
ظرف 4 سال از جبهه دموکراسی خواهی رسیدیم به دولت وحدت ملی، بدک نیست، تقصیر ملت فهیم است قبول، ولی لطفا دستی را بکشید که بیش از این دنده عقب نرویم. قبول، انتخابات همان دستی، اما برنامه هاتان را رو کنید، مواضعتان را مشخص کنید که بزنید تو دنده و راه بیفتید، قرار نیست 4 یا 8 سال دیگر نیم کلاج نگه دارید که فشار از پایین چانه زنی از فلان و ما هم از عقب ماشینو هل بدیم که فقط عقبتر نره، نفرمایید که تو شیب خطریم و بعد هم خلاص و جناز ه ما و ته دره.
"وقتی همه خوابیم" آخرین کار سینمایی بیضایی حرکتی است رفت و برگشتی میان جهان داستانی و جهانی که در آن داستان شکل می گیرد، بین داستان فیلم و داستان ساخته شدن فیلم
در صحنه ای از فیلم عوامل اصلی فیلم در حال ساخت" وقتی همه خوابیم" در حالی در یک رستوران گرد هم آمده اند که به ترتیب از فیلم کنار گذاشته شده اند، بازیگر نقش اول مرد، بازیگر نقش اول زن که نویسنده فیلم نامه نیز هست، و در نهایت کارگردان، مردم در حال عکس گرفتن با موبایل و امضا گرفتن هستند که این سه نفر خود را در حال ادامه ساخت فیلم می بینند، قصه اصلی و نه قصه ای که توسط تهیه کنندگان دستکاری شده و در انتها زن و مرد با هم عروسی می کنند( پایان خوش)، قصه پیش می رود و به شکل موازی شاهد روند پیگیری حقوقی بین این سه نفر با تهیه کنندگان تحریف گر هستیم، در لحظه پایانی حکم به نفع فیلمی که تهیه کنندگان ساخته اند داده می شود، دادگاه حکم می دهد که از میان این دو نسخه فیلم کدام یک اصلی و صاحب حق اکران است. همزمان شاهد پایان تراژیک نسخه اصلی فیلم هستیم که زن نقش اصلی فیلم در لباس مبدل مرد نقش اصلی چند چاقو می خورد و می میرد و راز قصه آشکار می شود، در این لحظه دوربین عقب می رود و ما آخرین لحظات را از قاب تلویزون می بینیم، دستی دکمه DVD PLAYER را فشارمی دهد و یک CD خارج می شود، همزمان صدای زن نقش اول را می شنویم که می پرسد این را از کجا گیر آوردی، صدا جواب می دهد: از کنار خیابون
در این کار به رقم فاصله گذاری بین جهان واقعی و جهان داستانی، فیلم نامه به جهان داستانی پایبند می ماند، فکرش را بکنید اگر فیلم چنین پایان بندی می داشت: شخصیت زن اول در جهان واقعی داستان پشت فرمان است و چشمانش از اشک خیس است، پسرش از او می پرسد: "مامان کی میری سر کار"، شخصیت زن اول: "وقتی یه فیلمی که دوست دارم و اونجوری که دوست دارم قرار باشه بازی کنم" یا دیالوگی شبیه به این
چوب الفی که لای آزاده خانم است، همان ریسمان پارچه ای سفید و نازک، نشانه شکست اش است.
هیچ رمانی را ندیده ام که چوب الفی داشته باشد، وسوسه هر رمانی آن است که به یک باره بلعیده شود، اقتضای مطلقا مادی گسست در حجم زیاد رمان تنها تعدد مجلدات است.
این عمل بشردوستانه مولف/ناشر اعلامیه می دهد: "من یک اعلامیه بلند هستم که گاهی نثر است گاهی شعر و گاهی عکس، یک بازی که به احتمال زیاد از آن خسته می شوید پس می توانید استراحت کنید، فقط یادتان باشد که بعد از تجدید قوا به متن باز گردید، ما تلاش شما را ارج گذاشته و جای شما را نگه داشته ایم."
این شکست خود بخشی از بازی معنا/ضدمعنای این اثر است.
فروشنده با لبخند گفت: باز هم از ما خرید کنید
شکست را باید پذیرفت، نه صرفا در امر جزئی بلکه به مثابه امر انتولوژیک. شکست ذاتی هر تلاشی است، شکست صورت دیگر ژانوسی موفقیت است، ادبیات شکست می خورد چرا که انسان و جهانی که درون آن قرار دارد شکست خورده است، به این معنا شکست به معنی هیچ نیست (و به معنی پل موفقیت هم نیست) از درون شکست منادای پیروزی کلی موج بر می دارد، اگر چیزی آن بیرون نیست، پس چیزی می تواند جایی باشد هر چند نه برای ما، مالیخولیا ذاتی امید است
آن هیچ ِ در مقابل امید، بازی است. شکست در بازی، تایید بازی است به مثابه بازی
این کلی در مواجه با مصداق خاص آزاده خانم موقتی/تا الآن است، ص220 در صورت تجدید نظر متعاقبا اعلام خواهد شد، لبخند فروشنده نیست که اثر کرده، من کمابیش مشتری وفاداری هستم و حاضر نیستم الگوی مصرفم را اصلاح کنم.
تقاطق خیابان بلوار و کارگر به سمت شمال ایستاده ام منتظر تاکسی، هوا سرد است، یک تاکسی که یک مسافر در جلو سوار کرده می ایستد، اول من سوار می شوم و بعد جوانی بیست وچند ساله دیگر، راننده منتظر است تکمیل کند و راه بیفتد، مردی همراه با زنش، هر دو میانسال و بدون هیچ شرایط ویژه ای، به تاکسی می رسد و داخل آن را نگاه می کند، سر را به طرف پنجره کمک راننده که چند سانت باز است خم می کند:
- مستقیم، دو نفریم
راننده به عقب بر می گردد و رو به بقل دستی من:
- شما پیاده شو این دو نفر سوار شن، مگه شما گیشا نمی رفتی؟
- نه، من گفتم مستقیم!
بقل دستی من پیاده می شود و آن زن وشوهر سوار می شوند، از سرما کز کرده ام در خودم، شاید به این دلیل بود که در اعتراض به این حرکت از ماشین پیاده نشدم، شایدم هنوز مبهوت هماهنگی این مسافران جدید با راننده بودم، تمام راه به سر تاس راننده خیره شده بودم و به شدت دلم می خواست با دستکشم بکوبم تو سرش، به یاد این جوک افتادم که هوا پیما ربا دستش را شکل هفت تیر گرفته بود سمت خلبان و در اعتراض و مسخره کردن خلبان گفت:" چیه؟ حتما باید زور بالا سرت باشه"
هماهنگی مسافران و راننده نمونه عالی همان هماهنگی اپورچونیستی است که تبدیل به منطق رفتار روز مره ماشده، چطور مسافر جدید با این که می بیند تاکسی فقط یک جای خالی دارد به راننده می گوید ما دو نفریم، بجز آنکه ما به ازای پفیوزی و فرصت طلبی خود را در راننده تاکسی مفروض می گیرد؟ این کنش و واکنش یا ارتباط مبتنی بر همان قاعده یا نظم نمادینی نیست که جامعه شناسان- بالاخص طرف داران کنش متقابل نمادین- از آن حرف میزنند؟(یکی از همین سریال های آبدو خیار ی را نگاه کنید، وقتی دو نفر، دو دوست، همکار، برادر...با یک نفر سومی مشکل پیدا می کنند، برادر یا دو ست اول داد و بیداد می کند یا تحدید، برادر یا دوست دیگر، اولی را آرام می کند، سپس نفر سوم را به گوشه ای می کشد و می گوید: ما زبون همدیگرو بهتر می فهمیم...) این نمونه و نمونه های مشابه به من اجازه می دهد که پفیوزی و اپورچونیسم را که بیشتر فردی در نظر می گیرند، به عنوان منطق رفتار، ارتباط و تعامل اجتماعی درک کنم.
در جک مذکور "اسلحه واقعی" همان نظارت مکانیکی و بیرونی است، زوری که در فقدان امر درونی شده می خواهد چیزی را پاس بدارد. "دست به شکل اسلحه" مرثیه همان نظارت درونی است، نظارتی که نا ممکن می نماید و در خود ضرورت و مشروعیت زور یا نظارت بیرونی را پذیرفته است. موقعیت حاد جک –هوا پیما ربایی- تحریف شده ی هر لحظه دیگر امر روزمره است، موقعیت هواپیما ربایی ازآن رو انتخاب شده که در آن زور مکانیکی ضروری است و جایگزینی آن با "دست شکل اسلحه" خصلتی کمیک می یابد، همچنین تحمیل اراده برای برآوردن خواستی استثنائی است نه یک توقع عادی از یک انسان دیگر برای عملی ساده.
این جک در حقیقت بیانی است از ناکارآمدی و فقدان نظارت درونی در تعاملات ساده اجتماعی، بیانی که خنده ما به آن نشانه به رسمیت شناختن این واقعیت است.
حال این دو بند را با هم پیوند بزنید: اخلاق که می توان از آن به عنوان شکل درونی شده نظارت سخن گفت (به معنای متمدن شدن و سوژه شدن نه بیان ساده انگارانه کارکرد گرایان) در محاق امر اجتماعی (که در حقیقت دیگری را به عنوان ابژه کنش اخلاقی تعریف می کند) جای خود را به پیوند ارگانیک افراد بر اساس منطق اپورچونیسم و پفیوزی داده است، منطقی که روابط اجتماعی (فرد با دیگری) را باز تعریف و بازسازی می کند. اتفاقی که رخ داده جایگزینی یک شکل ارگانیک با شکل ارگانیک دیگراست،
اگر تفاوت کلبی مسلکی و رندی را در بی معنایی
و بی مبنایی تمیز دهیم ، آنگاه دانشگاه یک
امر بدون دلالت است. آنچه موقیت ذهنی دانشگاه را بر می سازد تصویریست که امر نمادین
از آن می سازد، همان تصویر اولیه ای که دانشجویان تازه وارد در ذهن خود دارند، دلالت
ایدئولوژیک دانشگاه از آن رو که دیگر ایدئولوژی تبدیل به امر نمایشی شده ساقط شده است،
آنچه اکنون می توان به عنوان ایدئولوژی از آن نام برد نه دلالت آن بلکه فرم کلبی مسلکانه
آن است که با ضرورت پیوند خورده. پس ایدئولوژی دیگر یک گزاره نیست بلکه یک شکل است.
شکلی که از جمله عناصر آن کنش و سوژه های انسانی آن هستند: در اینجا دانشجویان و کنش
نمره خواهی و مهاجرت.
فرم کلبی مسلکانه، کنش و سوژه های اپورچونیست
یا رند می آفریند، که خود بخشی از این ایدئولوژی به عنوان فرم هستند، سوژه اپورچونیست
توسط ایدئولوژی اغفال نشده اند بلکه کنش خود را با این فرم انطباق می دهند، این کنش انطباق مستلزم همان خصلت بی مبنایی رندی است، و از آنجا که بی مبناست
هم می تواند با خصلت نمایشی ایدئولوژی هماهنگ می گردد و هم در راه تحقق امید فردی
به شکل پراگماتیک عمل نماید، معنا برای سوژه رند همان موفقیت است، مادامی که
دانشجو به عنوان یک سوژه رند در پی موفقیت فردی است هیچ ضرورتی برای تغییر در شکل
وجود ندارد چراکه مبنای کنش او بی مبنایی است. ضرورت تحقق امید جمعی، تصور یک شکل
یوتوپیک است که مطلقآ برای سوژه رند بی مبنا، بی معنا است. مادامی که دانشجویان
همانند تجار و بازرگانان و کار خانه داران و کارمندان و... در پی موفقیت باشند-
یعنی متافیزیک زاییده این این شکل کلبی مساکانه و نمایشی ایدئولوژی-هیچ تغییری رخ
نخواهد داد.
![]()
درونماندگاری بصری اصل عدم قطعیت
یا تعلیق یک روز(+یک تاریخ) از زندگی نمونه وار روشنفکری ایرانی
![]()
شکیبایی فیلم هامون یا هامون فیلم مهرجویی همانند شاملو، فروغ، هدایت و... از جمله چهره هایی است که مشخصآ نمی توانیم به عنوان ابژه های نسلی خود قلمداد کنیم، با این حال نسل ما در فرایند تعریف و مشخص سازی ابژه های میل خود، آنها را از آن خود می کند، یا به تعبیر دیگر در سرمایه گذاری میل خود در آن ابژه ها با نسل های پیش از خود مشارکت می کند، این امر فرایند تفاوت یابی نسلی را- در تعیین ابژهای مجزاـ به تعلیق در می آورد و در نتیجه تاریخ نسلی ما به شکلی نا خواسته تداومی در گذشته می یابد که از زمان تاریخی به زمان اسطوره ای چرخش می یابد،در این کلیت یابی غیر تاریخی همواره پرسش ها یا پرابلماتیک های خاص و انضمامی توسط امر کلی نا مشخص بلعیده می شوند. این اتفاق بصورت خاص در تاریخ روشنفکری رخ می دهد، دقیقآ به همین دلیل ابژهای روشنفکری هر نسل تبدیل به ابژهای تاریخی نمی شوند بلکه به شکل گره های تکرار شونده در نسل ها جریان می یابند.
پرسش های انتولوژیک هامون همانقدر پرسش های نسل پیشین است که نسل ما را مخاطب قرار میدهد. مسئله آن است که هر نسل( به ویژه نسل ما) رویکرد تفسیری خاص خود در بازخوانی ابژهای پیشن را با سرمایه گذاری مجدد در ابژه های قبلی جایگزین کرده است* و در نهایت قدرت ابژه سازی و معنا بخشی به ابژه های نسلی خویش را تضعیف می نماید،و بدین گونه، تفاوت های تاریخی، بازنمایی نمی گردند. این امر همزمان به قدرت تحلیلی و قدرت نمادین هر نسل ضربه می زند.
*چپی ها هنوز "سر اومد زمستون" را جمع خوانی می کنند، دانشجویان "یار دبستانی" را تقدیس می کنند و درشب نشینی ها "امشب شب مهتابه" یا "مرا ببوس" برای هزارمین بار تکرار می شوند.
یک روستایی زمانی که در اولین دیدار شیفته یک شهر بزرگ می شود تنها پرسشی که برایش مطرح نمی شود آن است که چگونه روستای خود را به چیزی شبیه آن شهر تبدیل کند، روستایی به شهر مهاجرت میکند و سعی می کند از این پس شهری باشد. فاصله تصور مادی-زمانی روستا تا شهر امکان درک از زمان به مثابه یک فرایند را سلب می کند. شهر در قالب یک زمان اسطوره ای(ابدی) می درخشد و اکنون تاریخی روستایی در مواجه با شهر منجر به پرتاب-مهاجرت در زمان بی زمان شهر می شود. ضرورت این آگاهی-مواجه، ضرورت تحقق امر غیر ممکن است که تنها با یک تحول تام مادی-مکانی یعنی مهاجرت امکان پذیر است، ضرورت تغییر ذهنی-عینی از زمان به مکان چرخش پیدا می کند. روستاییی را در نظر بگیرید که به هر دلیلی نمی تواند مهاجرت کند، همزمانی زیستن او با ضرورت تحقق امر غیر ممکن، شرایطی است که ما نیز در آن به سر می بریم