تبليغاتX
شبهای کابریایی

در خواب می بینم
فرشته ای زیبا
با لبان نارنجی
چشمان آبی
و گیسوانی از الماس
در گوشم زمزمه می کند:
مرا دیگر نخواهی دید
اما هدیه ای دارم برای پنج سالگی ات
از امشب
فقط یک خواب  خواهی دید
یک قاب خالی بزرگ
از آن سوی که اعداد آغاز می شوند
تا آن سوی دیگر
جایی که جهان و رؤیا هایش در فضایی رقیق محو می شوند
و یک دهان بزرگ نارنجی
درست جای خورشید
و به همان ارتفاع، بدون ترحّم
بلند بلند می گوید
طوری که گوشهایت سرخ می شوند
"مادرت با پدرت رفت
تو تنها ماندی"
30 اردیبهشت 1388
+ نوشته شده در  88/02/30ساعت 9:20  توسط صالح اولاد دمشقیه  | 

گاهی

زمان که پهن می شود روی شبم- می لغزد و می گریزد

میان کتاب ها هروله می کنم.


19اردیبهشت 1388

+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 7:33  توسط صالح اولاد دمشقیه  | 

1.    تفکر شکلی از عمل نیست، نوعی بودن است.
2.    بودن به مثابه وجود داشتن متعین نیست، نوعی بلقوه گی است که می تواند هر تعینی بیابد.
3.    این تعین پیش از آن که بیرونی باشد- یعنی در حوزه بالفعل قرار گیرد- تعینی در حوزه بالقوه گی است.
4.    هر نوع تعین در حوزه بالقوه گی همان نفس بالقوه گی است، پس هر تعینی در بالقوه گی به ناگزیر یک تعین بیش نیست. از این جهت همه تفکر ها از حیث تفکر همترازند.
5.    هیوم مثل اعلی هر تفکری است.
6.    دشواری تفکر، نفس آن است: نوعی بودن بر اساس بالقوه گی محض.
7.    ما به ازاء تفکر،در بیرون، جهان است و تاریخ؛ امکان در برابر ضرورت، تخیل در برابر تقدیر.
8.    بلقوه گی محض تفکر همواره و ضرورتا معطوف است به جهان و تاریخ، تفکر در عین بلقوه گی محض به چیزی بیرون از خود منگنه شده( ریاضیات تفکر نیست، شکلی است فارغ از امکان و ضرورت).
9.    مکان متفکر، مرز مغاک  تفکر است با جهان و تاریخ.
10.    ذهن (و حتی جسم) متفکر، مکان این مغاک است (روح را شاید بتوان به عنوان چیزی فراتر از حاصل جمع ذهن و جسم برای متفکر لحاظ کرد).
11.    متفکر، در بلقوه گی -منگنه شده به تاریخ و جهان- تفکر، بیرون (جهان و تاریخ) صامت را به درون( ذهن یا بعضا روح) می کشد. هیاهوی گوش خراش درون، زاییده بر خورد بالقوه گی محض تفکر با فعلیت محض جهان و تاریخ است.
12.    متفکر، شیزوفرنی آنتیگونیستی است که بجای دو فرشته دو شَبَه همراهیش می کنند.
13.    متفکر، شخصیتی پیشا انقلابی/ در آستانه انقلاب دارد و همزمان سرنوشت تراژیک انقلابی بودن را می داند.
14.    تفکر متعین می شود( در جهان 3) ولی متفکر امکان تعین به مثابه متفکر را ندارد.
15.    تفکر از آن رو که در بالقوه گی است، تعین دو پارگی ذات خود و آنچه بدان منگنه شده را تاب می آورد، ولی متفکر، به محض تعین، متلاشی خواهد شد؛ تفکر می تواند تعینی انقلابی داشته باشد، اما تعین انقلابی متفکر، نه انقلابی ،بلکه انتحاری است، یا خود را نابود می کند یا خود را.
16.    متفکر، سرنوشت تراژیکِ عدمِ تعینِ خود را تمام عمر مصرانه بدوش می کشد و شکلی از بودن می آفریند.

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 6:53  توسط صالح اولاد دمشقیه  | 

1- عکس پست قبلی را دوباره اصلاح کردم، امیدوارم این بار روئیت پذیر باشد، از دست این بلاگفا خونم به جوش و کفرم بالا آمده، اگر پیشنهاد خوبی رسید به یک سایت شخصی پدر مادر دار نقل مکان می کنم.

2-امروز در تلویزیون به دلیل نا هماهنگی های همزمانی های مسابقات فوتبال، چند ثانیه پس از برد مس رفسنجان دوربین ما وقع را نشان میداد: بعد از این که بازی 2-2 (با استقلال) تمام شد- بازی در رفسنجان انجام می شد- و به وقت اضافه کشیده شد و در نهایت ضربه پنجم پنالتی هارا دروازه بان مس گرفت،( به شدت هیجان طرفداران مس توجه کنید، بازی تک حذفی، استقلال، 120 دقیقه بازی، پنالتی 4-4) طرفداران مس از فنس ها به میان همان زمینی پریدند که بازیکن ها و خبر نگار ها و مسئولین و کلی آدم با ربط و بی ربط دیگر در حال خوشحالی بودند.پلیس ضد شورش در یک عکسالعل آنی وارد صحنه شد.

روایت دوربین: لند سکیپ زمین چمن و خوشحالی افراد در آن، بک گراند بالا رفتن طرفداران از فنس و وارد زمین شدن. زوم دوربین روی طرفداران: به سرعت و با حول به سوی سکو های تماشاکران در حال عقب نشینی، از فنس ها بالا می رفتند که به جایگاه خود باز گردند. تراولینگ دوربین به سمت چپ: پلیس ضد شورش حمله به سمت تماشاگران این ور پریده. لاک شدن دوربین روی صحنه ای که پلیس ضد شورش تماشاگری را که موفق به بازگشت به آنطرف فنس نشده محاصره می کند و بیخ دیوار با باتوم یک ضربه محکم به پاهای او می کوبد و تماشاگر روی زمین ولو می شود، چیزی شبیه زیر پایی گرفتن. در همین صحنه، نزدیک تر به دوربین پلیس های ضد شورش دیگر از چپ کادر وارد و در حال دو( تعقیب) از سمت راست کادر خارج می شوند.

باز گشت به استودیوی تلویزیونی و مزدک میرزایی که قرار است مابقی بازی در استادیوم آزادی را گزارش کند در حالی که برای چند لحظه ادامه کتک خوردن ها و تعقیب و گریز ها در مونیتور استدیو پخش می شود.

3-سومین همایش موج که این بار قرار است از با حضور خاتمی و میرحسین باشد در سالن گردهمایی برج میلاد. جمعیت پیش بینی شده 2000 نفر، باران، ترافیک، راهپیمایی طولانی و چمن-گل نوردی به سمت سالن، مراسم ساعت 5، 4:30 میگویند پرشده و راه نمی دهند، 4:45 تجمع زیاد و هل و آچمز شدن ستادی ها، باز شداندن در و هجوم به پله ها به سمت سالن....

مجری یحیوی، سرکوب و حماقت رسانه ملی را با خودش حمل و از لای کلمات احمقانه اش تراوش میدهد، شعار جمعیت: مرگ بر دیکتاتور، مجری ما آمده ایم که درود و دوستی بفرستیم و........، شعار جمعیت: مرگ بر دیکتاتور، دانشجوی سیاسی آزاد باید گردد...

از تینیجرهای زمان خاتمی و رای اولی ها خبری نیست، هرچه هست زخم خورده هایی با حافظه تاریخی دوران اصلاحات، طبقه غالب: طبقه متوسط و متوسط رو به پایین، دانشجوها، ارشدها، دکترا ها، بعضی پدر ها، بعضی مادرها

ترانه اختصاصی: "عشق داره بر میگرده" با ریتم تکنو، بازخوانی "سر اومد زمستون"؟!!!

محسن آرمین پشت تریبون: ما از موسوی به عنوان ادامه دهنده  راه اصلاحات حمایت می کنیم ( چیزی که میرحسین زیر بارش نرفته و نرفت و نمی رود)

خاتمی: صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن/ دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

           زآن پیشتر که عالم فانی شود خراب/  ما را ز جام باده گلگون خراب کن

         خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد/ گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن

(منظور از این ترک خواب رای دادن به موسوی بوده است) آنچنان مصراع آخر را دارای بار سیاسی می دید که چندین بار تکرار کرد، در میان سخنرانی دچار لغزش و وقفه شد، احتمالا بعد از سالها به یاد محبوبیت و میتینگ های خودش افتاده بود. سخن اصلی و پایانی  خاتمی بسیار بسیار جالب  بود "این فرصت را از دست ندهید"

میرحسین کشف جدیدی کرده بود که به گفته خودش اصلی ترین مسئله بود و تا بحال از آن سخن نگفته بود:

"مسئله ما مسئله امنیت است"، یعنی میرحسین گریز از آزادی فروم را نخوانده( آزادی در مقابل امنیت)؟ یا منظورش اطمینان موفه است

میرحسین دباره فقر و اشتغال و سیاست خارجه آنقدر حرف زد که یکی از حضار و پشتبندش چند نفر دیگر فریاد زدند آزادی، آزادی... میرحسین پاسخ داد : "به اون هم می رسیم"

میرحسین: "کسی که شکمش خالیست چه میفهمد آزادی یعنی چه" و ما از ضعف دلپیچه داشتیم، میرحسین حتی یک بار هم از واژه اصلاحات استفاده نکرد.

رادیکال ترین حرف های میرحسین: "جوانان ما حق دارند احساس امنیت کنند و حرفهایشان را بزنند" و " جوانان ما آزادی گردش اطلاعات می خواهند".

میرحسین بشدت در درون همان پارادایم کفالت دولت است، میر حسین می خواهد پدر مقتدری باشد برای این حیات برهنه بینوا، ما انسانهای عاجز و علیل و بدبخت وبی چاره که احساس امنیت نمی کنیم و از جانمان میترسیم، برای همین است که مستضعفین محور گفتمانی میرحسینند: مفلوک ترین انسانها

میرحسین یک خوبی دارد و آنهم جذب شدن در ایدئولوژی است، میر حسین از نسل آن دایناسور هایی است که به ایدئولوژی انقلابشان ایمان دارند، رادیکالیسم میرحسین از این سنخ است، به همین دلیل هم به اصلاح طلبان باج نمی دهد، لفاظی هم بلد نیست و ساختار بیانش کاملا ساده و روشن است. حسن این منش نقض نمایش ایدئولوژی است، میرحسین صداقتی انکار ناپذیر دارد و این برای وضعیت اشباع لغزنده دروغ و نمایش و فرصت طلبی، حکم لنگرگاه را دارد. میر حسین یک معیار درونماندگار است.

عکاس خیلی بود، 75% سن اشغال چشمان گشاد و حریص دوربین ها، لنز های عظیم و سوژه های نیم متریشان.

رنگ میرحسین قرار بود سبز باشد ولی رنگ پوستر ها و بنر ها و دکور و غیره همه آبیی تیره بود، یک عده 15 نفره دختران آبی میرحسین بودند که شال های فیروزه ای داشتند.

یک پسر رای اولی آمد، دوشال سبز، یکی گردن میرحسین و دیگری گردن خاتمی انداخت، درمیانشان ایستاد و دست هردورا گرفت و بالا برد، نافش معلوم شد( این رادیکال ترین عکسی بود که میتوانستند بگیرند و چاپ کنند و رای جمع کنند)

بهترین حرف میرحسین(نقل به مضمون): "من دوست ندارم عکسم را بزرگ چاپ کنند و در شهر بگذارند، احساس می کنم یک سرکوبی توی این عکس های بزرگ هست"

زهرا رهنورد هم به همراه موسوی آمد روی سن و حرفش رازد، چند بار زد، عناصر جمله را پس و پیش کرد، چیزی شبیه تته پته، از بر کرده بود ولی کمی هول شده بود، در چشمان ما از مشروطه تا الان یک چیزی میدید که الان آن چیز یادم نیست چی بود، همش هم اخم داشت.آهان سلحشوری را می دید.

در طول مراسم نامجویی که روی کلیپها گذاشته بودند بهترین چیز بود. اجازه همراهی با همراه شو عزیز را ندادن، هیسسسسسسسسسس از این ور و آن ور طنین انداز بود. بعضی ها زمزمه می کردند: همراه شو عزیز...همراه شو عزی،ز کین درد مشترک .....هرگز جدا جدا......

مصدق و بازرگان نشان دادند، گریه ام گرفت، انقلاب نشان دادند گریه ام گرفت، آیت ا.. خمینی را که نشان دادند همه اش بند آمد.

بیرون باران بود، ورودی راه پله خروجی، زیر باران همه ازدحام کرده بودند، این ور تر هم یک راهپله دیگر بود که آسانسور هم داشت، آنها که بلد بودند صدایش را در نمی آوردند و از آسانسور پایین می رفتند، به بقیه هم نمی گفتند.

سیبزمینی تنوری همراه با پنیر گادفادر تقلبی می چسبد، وقتی که آشنایی را میبینی که توی آن باران و بلبشو ماشین دارد و تا شهرک میرساندت.

+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 4:50  توسط صالح اولاد دمشقیه  | 

+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 3:18  توسط صالح اولاد دمشقیه  | 

در این قحط الرجال و وانفسا شیخنا میرحسین شده کعبه آمال ،به ترتیب همه تو صف خط میکشن و از جلو نظام میدن که برن پشت ایشون، هر کسی هم دلایل خودشو داره وجه اشتراکم یه جور محافظه کاریه، چپ و راست از روی هراس جناب احمدی نژاد، هیچ طیفی واقعا در یک شرایط آرمانی کاندیداش میرحسین نیست، همه کلی به خودشون و دارو دستشون فشار میارن که به خودشون و دارو دستشون و بقیه ملت حالی کنند که الان میرحسین گزینه خوبیه، چه چپ سنتی، چه چپ کمتر سنتی، چه راست سنتی، چه راست کمتر مدرن، چه راست بیشتر مدرن، گویا جبه اصولگراها هم یه دارو دسته داره تشکیل میده که به خط شه پشت میرحسین، تا اونجا که -فکر کن- جامعه روحانیت مبارزم احتمال داره از میرحسین حمایت کنن، خود میرحسینم که ماشالا هوای همه رو داره، "یکی به نعل یکی به میخ" گویا تنها خط قرمزش چیزای موهوم و انتزاعیه مثل "ارزش های اول انقلاب" و "مستضعفین"، ازش که میپرسن میگه: البته جامعه مدنی ازش که می پرسن: البته سازش ناپذیری و رد تعلیق، ازش که می پرسن: البته رهبری، ازش که می پرسن: البته معیشت، ازش که میپرسن: البته مذاکره، ازش که می پرسن: البته ارزشها، ازش که می پرسن: البته هنر و...

از اون ور شیخ دوست داشتنی، جناب کرروبی، یادمه تو یه عروسی -6،7 سال پیش- با چندتا از بچه ها رفتیم پیشش که: "شیخنا دستمان به دامانتان، دانشجوهای زندانی" سر را تا آنجا که می توانستند هی به سمت بالا می بردند و باز می گرداندند که" بهَ خدا شرمنده ام"، حالا  قرار است جور همه را هم بکشند و از همه دفاع کنند، قانون اساسی را  تغییر بدهند که هیچ، فمنیست هم شده اند که بماند، با ساسی مانکن هم دیدار می کنند( لینکش توی لینکهای روزانه هست)

به نظرم چنین فضایی برای سیاست ما بسیار خطر ناک است، گویا تمام شکاف ها پرشده، مرز ها در هم رفته، چیزی مثل سرطان دارد از درون رشد می کند و همه اعضا را از یک بافت میتند، این یعنی دولت وحدت ملی که هی حرفش می آید و می رود، از آن طرف میرحسین همه را به هم میبافد، از اینور کروبی آنقدر میکشد تا این تافته آنقدر کش بیاید که خدای ناکرده عضو برهنه ای بیرون نماند، در یک آن دموکراسی و همزیستی و پذیرش تفاوت و سپس هیچ

هر یک از این آقایان که رئیس جمهور شوند چه بر سر این تن پوشیده می آید، غیر از این که به نام مصلحت و عدم مصلحت، کلهم اجمعین لالمونی بگیرند که "اوضاع حساس است" یا "مگر بدترش را ندیدید؟ همان را می خواهید؟" اگر این محافظه کاری را خصلت رفتاری و منش خاتمی می دانستیم که ناشی از مثلا ترسویی وی بود ، حالا در حال تئوریزه شدن نیست؟، از این پس قرار نسیت به عنوان یک واقعیت-حقیقت به خوردمان برود؟ رسما باید "خوب" را برای همیشه کنار بگذاریم؟ امید و... را و تن دادنمان به انتخاب بین بد و بدتر اسطوره سیاستمان شود؟ که با نام واقع گرایی مطلقا حد اقل گرا باشیم؟

یک اصلی در معامله گری هست: اگر به شرکت شما سفارش کاری را دادند و شما انجام دادید و خواستید یک چیز اضافه تری هم بابت رضایت خاطر مشتری برایش انجام بدهید، حتما برویش بیاورید که این کار را با میل خودتان و اضافه بر سفارش انجام دادید، این به نفع شما می شود و لی اگر بر اضافه بودن آن تاکید نکنید، بار بعد طرف شما طلب کار هم می شود.

آقیان و خانمها(و بلعکس)، سیاسیون و متفکرون، لطفا مواضع خود را مشخص کنید. اگر قرار است از میرحسین حمایت کنید یا کرروبی، این را به رخشان بکشید، اگر پوفیوز نیستید نگذارید کل این جریانات به سود پوفیوزیسم شود، که رای من و امثال من، نذری کوکب خانم باشد برای اهل محل، در راه خدا یا فاتحه شب جمعه و اهل قبور، از همین حالا می گویم من بعد از انتخابات از شما طلبکارم، شما هم از این جنابان طلبکار باشید (شخصا هم طلب کار هستم البته)، اگر لازم است مشروط حمایت کنید، اگر لازم است همراه مخالفت حمایت کنید، مگر اصلاحات پروسه نیست؟ پس تاکتیک را بجای استراتژی به خورد من و امثال من ندهید.

ظرف 4 سال از جبهه دموکراسی خواهی رسیدیم به دولت وحدت ملی، بدک نیست، تقصیر ملت فهیم است قبول، ولی لطفا دستی را بکشید که بیش از این دنده عقب نرویم. قبول، انتخابات همان دستی، اما برنامه هاتان را رو کنید، مواضعتان را مشخص کنید که بزنید تو دنده و راه بیفتید، قرار نیست 4 یا 8 سال دیگر نیم کلاج نگه دارید که فشار از پایین چانه زنی از فلان و ما هم از عقب ماشینو هل بدیم که فقط عقبتر نره، نفرمایید که تو شیب خطریم و بعد هم خلاص و جناز ه ما و ته دره.

+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 4:43  توسط صالح اولاد دمشقیه  |