در ادامه اعتراض به نتایج انتخابات موسوی و کروبی در باره باز شماری آرا و صحت انتخابات، نسبت به شورای نگهبان بدبین هستند، مهمترین دلیل نقض بی طرفی شورای نگهبان به واسطه جانب داری بعضی از اعضای این شورا و بالاخص غلام حسین الهام است که همزمان، هم عضو شورای نگهبان و هم سخنگوی دولت است و مضاف بر آن سفر تبلیغاتی نیز برای احمدی نژاد انجام داده
در مقابل این موضع ،مدعایی از جانب مدافعان احمدی نژاد و حتی کسانی نظیر احمد توکلی مطرح شده که بسیار جالب است:" موضع گیری و جهت دار بودن شورای نگهبان که مربوط به بعد از انتخابات نمی شود، شما که میدانستید اصلا چرا در انتخابات شرکت کردید و کاندیدا شدید؟"
آیا اینها واقعا از موضع "اخلاق"، "ارزش ها" و"قانون" سخن می گویند؟
آیا شرایط دموکراتیک و نرم انتقال قدرتی که جناب حداد هی تو سر تاریخ ایران میزند و به اکنون آن افتخار می کند این است؟
1-کسی که در مسیر قانونی حرکت می کند و قانونی را نا مناسب می داند تلاش می کند از ظرفیت های قانونی موجود استفاده کند تا قانون را اصلاح کند. این بر اساس این فرض است که ماهیت قانونی شورای نگهبان جهت دار است، پس می توان در عین جهت گیری و نابرابری قانونی در مسیری کاملا قانونی حرکت کرد تا بتواند ماهیت قانونی جهت دار را بی طرف نماید.
2-مسئله قانون با مجریان آن کاملا متفاوت است. بنا بر این فرض که اتفاقا فرض معترضین است، مسئله ماهیت قانونی شورای نگهبان نیست بلکه صلاحیت مجریان آن است. خطاب من به همین آقایان است: اگر شما در وضعیتی مشابه قرار بگیرید چکار می کنید؟ قید تغییر و اصلاح را می زنید و می نشینید در خانه؟ این که می شود حجتیه ای که شما بدتر از استکبار می دانید. این چه استدلال احمقانه ایست که شما می آورید؟ شما وضع موجود را در عین فرض انحراف تایید می کنید؟ پس چکار باید کرد جز این که با علم به جانب داری، امیدی داشته باشید به مشارکت بالا تا اشخاص جهت دار رفتار جهت دار نکنند، یا حد اقل فعل جهت دار آنها تاثیر اساسی بر حقیقت آرا نداشته باشد. همه ما، موسوی و کروبی می دانستند که شورای نگهبان جانب دار است، می دانستند که دولت قابل اعتماد نیست، کاری که می توانستند بکنند را انجام دادند: هشدار دادند، کمیته صیانت از آرا تشکیل دادند، آقایان را به دین و اخلاق و ارزشها ارجاع دادند اما اثر نکرد. نمونه اش هشدار از یک هفته پیش از انتخابان دبیر صیانت از آرا در رابطه با قطع sms بود. انحراف از این بیشتر که زمانی که سخنگوی وزارت کشور در مصاحبه خبری روز پیش از انتخابات به کل اختلال در sms و دیگر وسایل ارتباطی را کذب محض می خواند sms ها قطع شده بود.
میدان بازی، قوانین و بالاخص قانون اساسی است که موسوی و کروبی با پذیرفتن آن وارد بازی شدند، نه اراده و رفتار مجریان قانون. جناب آقای توکلی و دیگرانی که این استدلال را می آورید، این همان استدلالی است که اگر نجنبید علیه خود شما بکار خواهد رفت و از میدان بازی سیاست اخراج خواهید شد. این حرف شما یعنی بستن کامل ظرفیت های قانونی و تمکین به اراده مجریان آن هرچند منحرف از قوانین، یعنی راندن هر منتقدی به آنسوی مرز نظام، این یعنی تحریک و تشدید مواضع ضد نظام، یعنی هر گروه سیاسی که قدرت را به دست گرفت دیگر امکان چرخش قدرت را به شکل مسالمت آمیز نفی کند. این یعنی رفتن به استقبال حرکت های خارج قانون وعلیه قانون و مجریان آن، این یعنی تشویق به شورش و انقلاب.
طرفداران احمدی نژاد دچار مارپیچ سکوت شده اند، پیش از این مارپیچ سکوت را درباره هژمونی رسانه ای بکار می بردند، هژمونی که باعث می شد کسانی که نظری مخالف با نظر غالب یا اکثریت دارند، نظری که توسط رسانه تبیلغ می شود، سکوت اختیار کنند، مواضع خود را بروز ندهند و یا در ظاهر همرنگی با جماعت کنند.
احمدی نژاد با آخرین سخنان خود در وقت اضافه غیر قانونی تلویزیون، تیر خلاص را به خود شلک کرد. او که همواره سعی داشت تا دیگر کاندیداها را به دام خود بیندازد و وادار به بازی پاسخگویی به اتهامات کند، خود از موضع ضعف دست به دفاع از خود زد. دفاعی که مترتب بود بر ارائه فهرست دستاورد های دولتش به عنوان بدلی در برابر برچسب دروغ گویی. با این حرکت احمدی نژاد عملا حرف ناگفته ای را در دفاع از خود باقی نگذاشت تا از زبان هوادارانش در خیابان ها و محافل دوستان و خانواده شنیده شود و اینگونه پیشاپیش ضریب نفوذ خود را کاهش داد. این حرکت به معنای آن است که احمدی نژاد حتی فضا و میدان بازی برای طرفداران خود هم باقی نگذاشت.
نکته جالب پیوند خوردن فضای دو قطبی با مارپیچ سکوت است، یعنی در عین حال که فضا به شکلی حاد شاهد صف آرایی دو قطبی است، اما در لایه های بیرونی تر طرفدارانش، شاهد سکوت و همرنگی معنی دار با هژمونی غالب هستیم، هژمونی که این بار قدرت خود را نه از نفوذ رسانه تصویری بلکه از خود تصویر شهر می گیرد، تا هنگامی که همه چیز در پای تلویزیون ها بود و مردم تنها در پای صندوق های رای دیده می شدند، همگان اسیر تصویر هژمونیک رسانه و به تبع آن مارپیچ سکوت بودند. اینگونه بود که همگانی که در سال 76 به خاتمی رای دادند یقین داشتند که ناطق نوری انتخاب خواهد شد. اما این بار مردم خود را در خیابان ها، در سراسر شهر های کوچک و بزرگ ایران، مشاهده کردند و باور کردند که اینبار موسوی انتخاب خواهد شد، این شهود بی واسطه آنچنان هژمونیی ایجاد کرده، که طرفداران احمدی نژاد تنها زمانی حضور خیابانی پیدا می کنند که در یک نقطه متمرکز شده باشند. در سرتا سر شهر (تهران) هیچ طرفداراحمدی نژادی را ندیدم که تنها، به همراه خانواده و یا چند نفر دیگر در گوشه خیابان ایستاده باشد و پرچم ایرانش را تکان دهد. در حالی که در جنوبی ترین مناطق تهران شاهد صحنه تبلغ تک تک یا چندتایی موسوی بوده ام.
شدت مارپیچ سکوت موج سبز میرحسین تا آنجا بوده که برخی از هواداران احمدی نژاد یا تغییر رای داده اند( به سمت افراد خارج فضای دو قطبی) و یا وانمود می کنند که دیگر طرفدار احمدی نژاد نیستند. احمدی نژاد با تکروی ها و تند روی هایش، نه تنها جیب رای خود را سوراخ کرده بلکه دست طرفدارانش را نیز خالی گذاشته است.
حمایت جمعی از دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاه های تهران از میرحسین موسوی
آنچه در این سالها ویران شده است، آنچه اقتصاد، سیاست خارجی، عقلانیت دیوانسالار و آزادیهای مدنی را غایت میبخشد، زندگی است. زندگی نسلی که پس از تجربهی سرخوردگیها، ارادهگراییها، قهرکردنها و بیتفاوتیها، اینک در جستجوی فضایی برای امید و بلوغ است. نسلی که شاید پس از 16 خرداد 84 به خوبی دریافته باشد که خود برسازندهی جامعه و فضایی است که همواره طلبکار آن بوده است. ما فارغالتحصیلان علوم اجتماعی دانشگاههای تهران، علامه ، تربیت مدرس و شهید بهشتی در انتخابات دهمین دورهی ریاست جمهوری اسلامی ایران از میرحسین موسوی حمایت میکنیم و روبانهای سبز شمایل امید را به دست می بندیم. نه به این دلیل که میرحسین موسوی بازنمای بینقص ایدههای ماست. زیرا به این نکته واقفیم که میدان سیاست نه میدان تحقق آنی و در لحظهی ایدهآلها، بلکه عرصهای برای گام برداشتن به سوی آنهاست. عرصهای برای ایجاد فرصت بهبود و پیگیری خواستهها.
دوم خرداد 76 نتیجهی کنش سیاسی کسانی بود که نفس حضور و خواستههایشان در گفتمان رسمی حذف شده بود و صدایی نداشتند. بالاخص جوانان و طبقهی متوسط شهری. کسانی که در دولت نهم دوباره و بیش از پیش به محاق فراموشی سپرده شدند. در گفتار کنونی میرحسین موسوی تاکید بر دولت مقتدری که تمامی بار کارآمدی و تغییر را به تنهایی به دوش میکشد، از این جهت مخاطرهانگیز است که تعهد به ایجاد فضایی برای رشد و استحکام یافتن جامعهی مدنی را سست میکند. ما انتظار داریم این طبقه که شکلدهندگان و مدافعان اصلی جامعه مدنی به شمار میروند، نزد میرحسین موسوی و دولت او آشکارا به رسمیت شناخته شوند.
برخورداری همهی ایرانیان از فرصت مشارکت زمانی امکان مییابد که تلقی ذاتگرایانه از هویت جای خود را به تلقی مدنی از آن دهد. یعنی تمام کسانی که در این سرزمین زندگی میکنند، صرف نظر از اینکه تا چه حد عناصر هویتی به معنای ذاتگرایانه را بازنمایی میکنند، شهروندانی با فرصت برابر برای مشارکت در عرصهی سیاست و سایر عرصهها به حساب آیند. شرط لازم این جایگزینی، تعدیل گفتار ایدئولوژیک و تاکید هر چه بیشتر بر منافع عمومی و مسائل عملی فراروی مردم است. ما از میرحسین موسوی میخواهیم گفتار خود را تعدیل کرده و از به کاربردن واژگان غایی اصلاحات نظیر آزادی، دموکراسی، جامعهی مدنی، توسعه سیاسی و... طفره نرود.
کاستن از زبانبازیهای مرسوم و گفتگوی صریح و صادقانه با مردم، پایبندی به حفظ استقلال دانشگاهها، تقویت ساز و کارهای عقلانی تصمیم سازی در عرصهی اقتصاد، اهتمام به توانمندسازی اقشار پایین و کمدرآمد جامعه، ایستادگی در برابر نقض قانون و پایمال شدن حقوق شهروندان، زنان و اقلیتها، حذف سانسور و نظارت پیشگیرانه در عرصهی فرهنگ، حداقلهایی هستند که پس از تجربهی 8 سالهی اصلاحات، میرحسین موسوی و دولت اصلاحطلب او میباید خود را به آنها ملزم بدانند.
ما در انتخابات شرکت میکنیم. به میرحسین موسوی رای میدهیم و امیدواریم این انتخابات تجربهای باشد از وفادار ماندن به امید کاستن از ویرانی زندگی.
گاهی
زمان که پهن می شود روی شبم- می لغزد و می گریزد
میان کتاب ها هروله می کنم.
19اردیبهشت 1388
1. تفکر شکلی از عمل نیست، نوعی بودن است.
2. بودن به مثابه وجود داشتن متعین نیست، نوعی بلقوه گی است که می تواند هر تعینی بیابد.
3. این تعین پیش از آن که بیرونی باشد- یعنی در حوزه بالفعل قرار گیرد- تعینی در حوزه بالقوه گی است.
4. هر نوع تعین در حوزه بالقوه گی همان نفس بالقوه گی است، پس هر تعینی در بالقوه گی به ناگزیر یک تعین بیش نیست. از این جهت همه تفکر ها از حیث تفکر همترازند.
5. هیوم مثل اعلی هر تفکری است.
6. دشواری تفکر، نفس آن است: نوعی بودن بر اساس بالقوه گی محض.
7. ما به ازاء تفکر،در بیرون، جهان است و تاریخ؛ امکان در برابر ضرورت، تخیل در برابر تقدیر.
8. بلقوه گی محض تفکر همواره و ضرورتا معطوف است به جهان و تاریخ، تفکر در عین بلقوه گی محض به چیزی بیرون از خود منگنه شده( ریاضیات تفکر نیست، شکلی است فارغ از امکان و ضرورت).
9. مکان متفکر، مرز مغاک تفکر است با جهان و تاریخ.
10. ذهن (و حتی جسم) متفکر، مکان این مغاک است (روح را شاید بتوان به عنوان چیزی فراتر از حاصل جمع ذهن و جسم برای متفکر لحاظ کرد).
11. متفکر، در بلقوه گی -منگنه شده به تاریخ و جهان- تفکر، بیرون (جهان و تاریخ) صامت را به درون( ذهن یا بعضا روح) می کشد. هیاهوی گوش خراش درون، زاییده بر خورد بالقوه گی محض تفکر با فعلیت محض جهان و تاریخ است.
12. متفکر، شیزوفرنی آنتیگونیستی است که بجای دو فرشته دو شَبَه همراهیش می کنند.
13. متفکر، شخصیتی پیشا انقلابی/ در آستانه انقلاب دارد و همزمان سرنوشت تراژیک انقلابی بودن را می داند.
14. تفکر متعین می شود( در جهان 3) ولی متفکر امکان تعین به مثابه متفکر را ندارد.
15. تفکر از آن رو که در بالقوه گی است، تعین دو پارگی ذات خود و آنچه بدان منگنه شده را تاب می آورد، ولی متفکر، به محض تعین، متلاشی خواهد شد؛ تفکر می تواند تعینی انقلابی داشته باشد، اما تعین انقلابی متفکر، نه انقلابی ،بلکه انتحاری است، یا خود را نابود می کند یا خود را.
16. متفکر، سرنوشت تراژیکِ عدمِ تعینِ خود را تمام عمر مصرانه بدوش می کشد و شکلی از بودن می آفریند.
1- عکس پست قبلی را دوباره اصلاح کردم، امیدوارم این بار روئیت پذیر باشد، از دست این بلاگفا خونم به جوش و کفرم بالا آمده، اگر پیشنهاد خوبی رسید به یک سایت شخصی پدر مادر دار نقل مکان می کنم.
2-امروز در تلویزیون به دلیل نا هماهنگی های همزمانی های مسابقات فوتبال، چند ثانیه پس از برد مس رفسنجان دوربین ما وقع را نشان میداد: بعد از این که بازی 2-2 (با استقلال) تمام شد- بازی در رفسنجان انجام می شد- و به وقت اضافه کشیده شد و در نهایت ضربه پنجم پنالتی هارا دروازه بان مس گرفت،( به شدت هیجان طرفداران مس توجه کنید، بازی تک حذفی، استقلال، 120 دقیقه بازی، پنالتی 4-4) طرفداران مس از فنس ها به میان همان زمینی پریدند که بازیکن ها و خبر نگار ها و مسئولین و کلی آدم با ربط و بی ربط دیگر در حال خوشحالی بودند.پلیس ضد شورش در یک عکسالعل آنی وارد صحنه شد.
روایت دوربین: لند سکیپ زمین چمن و خوشحالی افراد در آن، بک گراند بالا رفتن طرفداران از فنس و وارد زمین شدن. زوم دوربین روی طرفداران: به سرعت و با حول به سوی سکو های تماشاکران در حال عقب نشینی، از فنس ها بالا می رفتند که به جایگاه خود باز گردند. تراولینگ دوربین به سمت چپ: پلیس ضد شورش حمله به سمت تماشاگران این ور پریده. لاک شدن دوربین روی صحنه ای که پلیس ضد شورش تماشاگری را که موفق به بازگشت به آنطرف فنس نشده محاصره می کند و بیخ دیوار با باتوم یک ضربه محکم به پاهای او می کوبد و تماشاگر روی زمین ولو می شود، چیزی شبیه زیر پایی گرفتن. در همین صحنه، نزدیک تر به دوربین پلیس های ضد شورش دیگر از چپ کادر وارد و در حال دو( تعقیب) از سمت راست کادر خارج می شوند.
باز گشت به استودیوی تلویزیونی و مزدک میرزایی که قرار است مابقی بازی در استادیوم آزادی را گزارش کند در حالی که برای چند لحظه ادامه کتک خوردن ها و تعقیب و گریز ها در مونیتور استدیو پخش می شود.
3-سومین همایش موج که این بار قرار است از با حضور خاتمی و میرحسین باشد در سالن گردهمایی برج میلاد. جمعیت پیش بینی شده 2000 نفر، باران، ترافیک، راهپیمایی طولانی و چمن-گل نوردی به سمت سالن، مراسم ساعت 5، 4:30 میگویند پرشده و راه نمی دهند، 4:45 تجمع زیاد و هل و آچمز شدن ستادی ها، باز شداندن در و هجوم به پله ها به سمت سالن....
مجری یحیوی، سرکوب و حماقت رسانه ملی را با خودش حمل و از لای کلمات احمقانه اش تراوش میدهد، شعار جمعیت: مرگ بر دیکتاتور، مجری ما آمده ایم که درود و دوستی بفرستیم و........، شعار جمعیت: مرگ بر دیکتاتور، دانشجوی سیاسی آزاد باید گردد...
از تینیجرهای زمان خاتمی و رای اولی ها خبری نیست، هرچه هست زخم خورده هایی با حافظه تاریخی دوران اصلاحات، طبقه غالب: طبقه متوسط و متوسط رو به پایین، دانشجوها، ارشدها، دکترا ها، بعضی پدر ها، بعضی مادرها
ترانه اختصاصی: "عشق داره بر میگرده" با ریتم تکنو، بازخوانی "سر اومد زمستون"؟!!!
محسن آرمین پشت تریبون: ما از موسوی به عنوان ادامه دهنده راه اصلاحات حمایت می کنیم ( چیزی که میرحسین زیر بارش نرفته و نرفت و نمی رود)
خاتمی: صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن/ دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زآن پیشتر که عالم فانی شود خراب/ ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد/ گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
(منظور از این ترک خواب رای دادن به موسوی بوده است) آنچنان مصراع آخر را دارای بار سیاسی می دید که چندین بار تکرار کرد، در میان سخنرانی دچار لغزش و وقفه شد، احتمالا بعد از سالها به یاد محبوبیت و میتینگ های خودش افتاده بود. سخن اصلی و پایانی خاتمی بسیار بسیار جالب بود "این فرصت را از دست ندهید"
میرحسین کشف جدیدی کرده بود که به گفته خودش اصلی ترین مسئله بود و تا بحال از آن سخن نگفته بود:
"مسئله ما مسئله امنیت است"، یعنی میرحسین گریز از آزادی فروم را نخوانده( آزادی در مقابل امنیت)؟ یا منظورش اطمینان موفه است
میرحسین دباره فقر و اشتغال و سیاست خارجه آنقدر حرف زد که یکی از حضار و پشتبندش چند نفر دیگر فریاد زدند آزادی، آزادی... میرحسین پاسخ داد : "به اون هم می رسیم"
میرحسین: "کسی که شکمش خالیست چه میفهمد آزادی یعنی چه" و ما از ضعف دلپیچه داشتیم، میرحسین حتی یک بار هم از واژه اصلاحات استفاده نکرد.
رادیکال ترین حرف های میرحسین: "جوانان ما حق دارند احساس امنیت کنند و حرفهایشان را بزنند" و " جوانان ما آزادی گردش اطلاعات می خواهند".
میرحسین بشدت در درون همان پارادایم کفالت دولت است، میر حسین می خواهد پدر مقتدری باشد برای این حیات برهنه بینوا، ما انسانهای عاجز و علیل و بدبخت وبی چاره که احساس امنیت نمی کنیم و از جانمان میترسیم، برای همین است که مستضعفین محور گفتمانی میرحسینند: مفلوک ترین انسانها
میرحسین یک خوبی دارد و آنهم جذب شدن در ایدئولوژی است، میر حسین از نسل آن دایناسور هایی است که به ایدئولوژی انقلابشان ایمان دارند، رادیکالیسم میرحسین از این سنخ است، به همین دلیل هم به اصلاح طلبان باج نمی دهد، لفاظی هم بلد نیست و ساختار بیانش کاملا ساده و روشن است. حسن این منش نقض نمایش ایدئولوژی است، میرحسین صداقتی انکار ناپذیر دارد و این برای وضعیت اشباع لغزنده دروغ و نمایش و فرصت طلبی، حکم لنگرگاه را دارد. میر حسین یک معیار درونماندگار است.
عکاس خیلی بود، 75% سن اشغال چشمان گشاد و حریص دوربین ها، لنز های عظیم و سوژه های نیم متریشان.
رنگ میرحسین قرار بود سبز باشد ولی رنگ پوستر ها و بنر ها و دکور و غیره همه آبیی تیره بود، یک عده 15 نفره دختران آبی میرحسین بودند که شال های فیروزه ای داشتند.
یک پسر رای اولی آمد، دوشال سبز، یکی گردن میرحسین و دیگری گردن خاتمی انداخت، درمیانشان ایستاد و دست هردورا گرفت و بالا برد، نافش معلوم شد( این رادیکال ترین عکسی بود که میتوانستند بگیرند و چاپ کنند و رای جمع کنند)
بهترین حرف میرحسین(نقل به مضمون): "من دوست ندارم عکسم را بزرگ چاپ کنند و در شهر بگذارند، احساس می کنم یک سرکوبی توی این عکس های بزرگ هست"
زهرا رهنورد هم به همراه موسوی آمد روی سن و حرفش رازد، چند بار زد، عناصر جمله را پس و پیش کرد، چیزی شبیه تته پته، از بر کرده بود ولی کمی هول شده بود، در چشمان ما از مشروطه تا الان یک چیزی میدید که الان آن چیز یادم نیست چی بود، همش هم اخم داشت.آهان سلحشوری را می دید.
در طول مراسم نامجویی که روی کلیپها گذاشته بودند بهترین چیز بود. اجازه همراهی با همراه شو عزیز را ندادن، هیسسسسسسسسسس از این ور و آن ور طنین انداز بود. بعضی ها زمزمه می کردند: همراه شو عزیز...همراه شو عزی،ز کین درد مشترک .....هرگز جدا جدا......
مصدق و بازرگان نشان دادند، گریه ام گرفت، انقلاب نشان دادند گریه ام گرفت، آیت ا.. خمینی را که نشان دادند همه اش بند آمد.
بیرون باران بود، ورودی راه پله خروجی، زیر باران همه ازدحام کرده بودند، این ور تر هم یک راهپله دیگر بود که آسانسور هم داشت، آنها که بلد بودند صدایش را در نمی آوردند و از آسانسور پایین می رفتند، به بقیه هم نمی گفتند.
سیبزمینی تنوری همراه با پنیر گادفادر تقلبی می چسبد، وقتی که آشنایی را میبینی که توی آن باران و بلبشو ماشین دارد و تا شهرک میرساندت.
در این قحط الرجال و وانفسا شیخنا میرحسین شده کعبه آمال ،به ترتیب همه تو صف خط میکشن و از جلو نظام میدن که برن پشت ایشون، هر کسی هم دلایل خودشو داره وجه اشتراکم یه جور محافظه کاریه، چپ و راست از روی هراس جناب احمدی نژاد، هیچ طیفی واقعا در یک شرایط آرمانی کاندیداش میرحسین نیست، همه کلی به خودشون و دارو دستشون فشار میارن که به خودشون و دارو دستشون و بقیه ملت حالی کنند که الان میرحسین گزینه خوبیه، چه چپ سنتی، چه چپ کمتر سنتی، چه راست سنتی، چه راست کمتر مدرن، چه راست بیشتر مدرن، گویا جبه اصولگراها هم یه دارو دسته داره تشکیل میده که به خط شه پشت میرحسین، تا اونجا که -فکر کن- جامعه روحانیت مبارزم احتمال داره از میرحسین حمایت کنن، خود میرحسینم که ماشالا هوای همه رو داره، "یکی به نعل یکی به میخ" گویا تنها خط قرمزش چیزای موهوم و انتزاعیه مثل "ارزش های اول انقلاب" و "مستضعفین"، ازش که میپرسن میگه: البته جامعه مدنی ازش که می پرسن: البته سازش ناپذیری و رد تعلیق، ازش که می پرسن: البته رهبری، ازش که می پرسن: البته معیشت، ازش که میپرسن: البته مذاکره، ازش که می پرسن: البته ارزشها، ازش که می پرسن: البته هنر و...
از اون ور شیخ دوست داشتنی، جناب کرروبی، یادمه تو یه عروسی -6،7 سال پیش- با چندتا از بچه ها رفتیم پیشش که: "شیخنا دستمان به دامانتان، دانشجوهای زندانی" سر را تا آنجا که می توانستند هی به سمت بالا می بردند و باز می گرداندند که" بهَ خدا شرمنده ام"، حالا قرار است جور همه را هم بکشند و از همه دفاع کنند، قانون اساسی را تغییر بدهند که هیچ، فمنیست هم شده اند که بماند، با ساسی مانکن هم دیدار می کنند( لینکش توی لینکهای روزانه هست)
به نظرم چنین فضایی برای سیاست ما بسیار خطر ناک است، گویا تمام شکاف ها پرشده، مرز ها در هم رفته، چیزی مثل سرطان دارد از درون رشد می کند و همه اعضا را از یک بافت میتند، این یعنی دولت وحدت ملی که هی حرفش می آید و می رود، از آن طرف میرحسین همه را به هم میبافد، از اینور کروبی آنقدر میکشد تا این تافته آنقدر کش بیاید که خدای ناکرده عضو برهنه ای بیرون نماند، در یک آن دموکراسی و همزیستی و پذیرش تفاوت و سپس هیچ
هر یک از این آقایان که رئیس جمهور شوند چه بر سر این تن پوشیده می آید، غیر از این که به نام مصلحت و عدم مصلحت، کلهم اجمعین لالمونی بگیرند که "اوضاع حساس است" یا "مگر بدترش را ندیدید؟ همان را می خواهید؟" اگر این محافظه کاری را خصلت رفتاری و منش خاتمی می دانستیم که ناشی از مثلا ترسویی وی بود ، حالا در حال تئوریزه شدن نیست؟، از این پس قرار نسیت به عنوان یک واقعیت-حقیقت به خوردمان برود؟ رسما باید "خوب" را برای همیشه کنار بگذاریم؟ امید و... را و تن دادنمان به انتخاب بین بد و بدتر اسطوره سیاستمان شود؟ که با نام واقع گرایی مطلقا حد اقل گرا باشیم؟
یک اصلی در معامله گری هست: اگر به شرکت شما سفارش کاری را دادند و شما انجام دادید و خواستید یک چیز اضافه تری هم بابت رضایت خاطر مشتری برایش انجام بدهید، حتما برویش بیاورید که این کار را با میل خودتان و اضافه بر سفارش انجام دادید، این به نفع شما می شود و لی اگر بر اضافه بودن آن تاکید نکنید، بار بعد طرف شما طلب کار هم می شود.
آقیان و خانمها(و بلعکس)، سیاسیون و متفکرون، لطفا مواضع خود را مشخص کنید. اگر قرار است از میرحسین حمایت کنید یا کرروبی، این را به رخشان بکشید، اگر پوفیوز نیستید نگذارید کل این جریانات به سود پوفیوزیسم شود، که رای من و امثال من، نذری کوکب خانم باشد برای اهل محل، در راه خدا یا فاتحه شب جمعه و اهل قبور، از همین حالا می گویم من بعد از انتخابات از شما طلبکارم، شما هم از این جنابان طلبکار باشید (شخصا هم طلب کار هستم البته)، اگر لازم است مشروط حمایت کنید، اگر لازم است همراه مخالفت حمایت کنید، مگر اصلاحات پروسه نیست؟ پس تاکتیک را بجای استراتژی به خورد من و امثال من ندهید.
ظرف 4 سال از جبهه دموکراسی خواهی رسیدیم به دولت وحدت ملی، بدک نیست، تقصیر ملت فهیم است قبول، ولی لطفا دستی را بکشید که بیش از این دنده عقب نرویم. قبول، انتخابات همان دستی، اما برنامه هاتان را رو کنید، مواضعتان را مشخص کنید که بزنید تو دنده و راه بیفتید، قرار نیست 4 یا 8 سال دیگر نیم کلاج نگه دارید که فشار از پایین چانه زنی از فلان و ما هم از عقب ماشینو هل بدیم که فقط عقبتر نره، نفرمایید که تو شیب خطریم و بعد هم خلاص و جناز ه ما و ته دره.
"وقتی همه خوابیم" آخرین کار سینمایی بیضایی حرکتی است رفت و برگشتی میان جهان داستانی و جهانی که در آن داستان شکل می گیرد، بین داستان فیلم و داستان ساخته شدن فیلم
در صحنه ای از فیلم عوامل اصلی فیلم در حال ساخت" وقتی همه خوابیم" در حالی در یک رستوران گرد هم آمده اند که به ترتیب از فیلم کنار گذاشته شده اند، بازیگر نقش اول مرد، بازیگر نقش اول زن که نویسنده فیلم نامه نیز هست، و در نهایت کارگردان، مردم در حال عکس گرفتن با موبایل و امضا گرفتن هستند که این سه نفر خود را در حال ادامه ساخت فیلم می بینند، قصه اصلی و نه قصه ای که توسط تهیه کنندگان دستکاری شده و در انتها زن و مرد با هم عروسی می کنند( پایان خوش)، قصه پیش می رود و به شکل موازی شاهد روند پیگیری حقوقی بین این سه نفر با تهیه کنندگان تحریف گر هستیم، در لحظه پایانی حکم به نفع فیلمی که تهیه کنندگان ساخته اند داده می شود، دادگاه حکم می دهد که از میان این دو نسخه فیلم کدام یک اصلی و صاحب حق اکران است. همزمان شاهد پایان تراژیک نسخه اصلی فیلم هستیم که زن نقش اصلی فیلم در لباس مبدل مرد نقش اصلی چند چاقو می خورد و می میرد و راز قصه آشکار می شود، در این لحظه دوربین عقب می رود و ما آخرین لحظات را از قاب تلویزون می بینیم، دستی دکمه DVD PLAYER را فشارمی دهد و یک CD خارج می شود، همزمان صدای زن نقش اول را می شنویم که می پرسد این را از کجا گیر آوردی، صدا جواب می دهد: از کنار خیابون
در این کار به رقم فاصله گذاری بین جهان واقعی و جهان داستانی، فیلم نامه به جهان داستانی پایبند می ماند، فکرش را بکنید اگر فیلم چنین پایان بندی می داشت: شخصیت زن اول در جهان واقعی داستان پشت فرمان است و چشمانش از اشک خیس است، پسرش از او می پرسد: "مامان کی میری سر کار"، شخصیت زن اول: "وقتی یه فیلمی که دوست دارم و اونجوری که دوست دارم قرار باشه بازی کنم" یا دیالوگی شبیه به این