نمکی که از جرعه آبی شیرین بر لب ها می ماسد
همان معجزه ایست که انتظارش را نمی کشید
به مسجد و کلیسا بروید
و مومن شوید به این زندگی
+
نوشته شده در
87/04/13ساعت 3:15 توسط صالح اولاد دمشقیه
|
یک نسل تنها زمانی خود را به عنوان یک نسل درک
می کند که رو به زوال باشد، این زوال نه زوالی هستی شناختی بلکه تاریخی است، زمانی
که احساس می کند نسل جدیدی ظهور کرده که با او متفاوت است، خلق و خو و علایق دیگری
دارد، خود و جهان را جور دیگری درک می کند و شیوه های دیگری برای زندگی، ارتباط و
لذت برمی گزیند. هر نسل ابژه های نسلی ای دارد که خود را با آن می شناسد: اتفاقات مهم،
شخصیت های محبوب، فعالیت های دسته جمعی متداول و...، اما به نظر می رسد نسلی که ما
متعلق به آن هستیم در خاطره جمعی خود در ارجاع به ابژه های نسلی بیش از آنکه به
دهه پشت سر گذارده خود باز گردد به دو دهه پیش از آن باز می گردد، به تجربه های کودکی
و نوجوانی خود: یاد آوری وقایع جنگ، کارتونهای قدیمی و...چه اتفاقی افتاد است؟...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
87/04/05ساعت 20:27 توسط صالح اولاد دمشقیه
|
یک روستایی زمانی که در اولین دیدار شیفته یک شهر بزرگ می شود تنها پرسشی که برایش مطرح نمی شود آن است که چگونه روستای خود را به چیزی شبیه آن شهر تبدیل کند، روستایی به شهر مهاجرت میکند و سعی می کند از این پس شهری باشد. فاصله تصور مادی-زمانی روستا تا شهر امکان درک از زمان به مثابه یک فرایند را سلب می کند. شهر در قالب یک زمان اسطوره ای(ابدی) می درخشد و اکنون تاریخی روستایی در مواجه با شهر منجر به پرتاب-مهاجرت در زمان بی زمان شهر می شود. ضرورت این آگاهی-مواجه، ضرورت تحقق امر غیر ممکن است که تنها با یک تحول تام مادی-مکانی یعنی مهاجرت امکان پذیر است، ضرورت تغییر ذهنی-عینی از زمان به مکان چرخش پیدا می کند. روستاییی را در نظر بگیرید که به هر دلیلی نمی تواند مهاجرت کند، همزمانی زیستن او با ضرورت تحقق امر غیر ممکن، شرایطی است که ما نیز در آن به سر می بریم
+
نوشته شده در
87/03/31ساعت 22:39 توسط صالح اولاد دمشقیه
|